تبليغاتX
افق روشن -
افق روشن
 

هنوز هم هر روز می تونم عاشق چشم هایی بشم که آروم و قرار نداره که وقتی باهاته مثل بید می لرزه مثل موقعی که سرما تو زمستون تو تمومه وجودت رسوخ می کنه و بی اختیار می لرزی .چشم هایی که تاب نداره و بی قراره تا وقتی که تابه گفتن داری.

چند وقته که دلم بدجور تو هوای چندتا دوسته که دوباره دوره هم باشیم بشینیم فقط بخندیم مهم نیست که موضوعی که بهش می خندیم خنده دار باشه ، فقط بخندیم حتی اگه هیچ چیزی برای خندیدن نبود به سوراخه دیوار.انقد تو سرو کله هم بزنیم و انقد بین گوش وشقیقه هامون اصطکاک ایجاد شه که بالاخره یه دوتا گوش نزدیکتر به راوی قرار بگیرن و با هزارو یک نشونه فخر بفروشن .انقد مجبور باشیم یواش حرف بزنیم و ریز ریز بخندیم که اگه هراز تا دونه کوچولو قل قل از چشات بیاد پایین و دو تا موازیه سیاه روی صورته قرمزه لبوییت بکاره و ماهیچه های شیکمت از خنده منفجر بشه و حتی نفست بند بیاد مهم نباشه اما خندت بند نیاد مهم باشه.

وای که چقد دلم لک زده برای بهانه های بی بدیل زندگی .

 

"در نسیم خنک و خیس خزان لرزان اند

زرد و قرمز دو سه برگی به سز شاخه هنوز

یعنی:" از رایت و رای آنچه به جا ماند این است

که توان دید درین لحظه پایانی روز."

بر سر شاخه لختی،دو سه برگ و یک سیب،

وان دگر سوی ، اناری دو سه ،خشکیده به شاخ

منعکس "اکس ری" باغ درون برکه،

روح پاییز روان از همه سویی گستاخ.

 

زان همه زمزمه و همهمه و نور و نوا

وان همه پرده سرایان سراپرده باغ

زیر این آبی بی ابر ، صدایی گرهست

هق هق گریه باغ است و

                    هیاهوی کلاغ."


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |