روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
هر از گاه که ته مانده های مجال و حوصله را با هم یکجا می یابم از کالبدم بیرون می زنم به دور جسمم می گردم و به تحسین می نشینم،دست می زنم می چرخم و آفرین الهام ،دمت گرم می گویم ،به چشم هایم نگاه مفتخرانه ای می اندازم.....از اینکه ظرف ظرفیتم را گسترش می دهم، جلا می دهم. از اینکه این همه و این همه و این همه و هیچ. از اینکه پخته می شوم. از اینکه آرام در مقابل طفیان درونم فقط به نظاره نشسته ام. از اینکه بزرگ می شوم ،قوی می شوم ، ساخته می شوم ، شکل می گیرم،کمتر می شکنم. از اینکه این همه صبورم. از اینکه معنایی دیگر ،برای کلمات رایج،در ذهن دیگران ، برای خودم میسازم. دارم زندگی رو مثل یه نوشیدنی سر می کشم ،تا آخرین جرعه ، تا ته ته اش. حالا خنک و داغ ، گوارا و ناگوار ،خوشمزه یا جوشونده بودنش یا هر شکل و مزه ای دیگش فرقی نمی کنه .فرقی نمی کنه سگرمه هاش تو هم باشه یا فریاد شادی و قهقه اش به آسمون.فرقی نمی کنه تلو تلو بخوره یا ثابت و افراشته سبنه سپر کرده باشه.فرقی نمی کنه دل دل بزنه یا زر زر.فرقی نمی کنه اوراق شده باشه یا بوی نویی بده .آره فرقی نمی کنه . دارم روی خطوط بدن زندگی جولان می دم.گاهی تند و بی مهابا گاهی کند و محتاط.گاهی عجول و پرسان گاهی خموش و غره.گاهی سر می خورم رو یه خطش گاهی هم مثل یه میمون از این شاخه به اون شاخه می پرم. "به من گفتند : راه این است چاه این است ولی آن را نکردم گوش من از راه دگر رفتم ز راهی پرت و دور و کور و اکنون بر هدف هستم."
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت
23:26 توسط الهام| |

