روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
معجزه تا غافلگیرت نکنه که بویی از اعجاز نبرده ؛دنبال معجزه نگرد. سه چار ساعت یه پنج شنبه اولای آذر و به خصوص از ساعت 10 تا۳۰ :12 شبه سه شنبه 27اسفند 87 رو خیلی دوست داشتم و دارم و دارم و دارم بزرگترین سرمایم اشکامه که بی دریغ جاری می شه.گاهی از این همه دل نازکی خسته می شم و شروع می کنم به شکایت .یه بار از دسته خودم بسی عصبانی بودم که یه آدمه دل کلفت متوالیا !سر راهمان قرار گرفت ...بد دل کلفتا بعدنش متقاعد شدم که مرغ همسایه سوسکه پرداره. خوب البته که به سال گاو ارادتی خاص داریم. دسته ضربی شایدم توانی بودیم ،یوزارسیو را دیدیم و همی اشک ریزانیدیم. مامانی از سر حاملگی عمو بزرگه ویار سیگار گرفته (جلل خالق)نوه ها هم که یکیش من باشم خدایی نکرده اصلا فضول نیستن و به هیچی کار نداشته می باشن! گیره سیگارای بعده صبحانه ناهار شام مامانی ان. بدترین لحظات و خوبتریناشونو تو روزام تنگاتنگ و مشترکا داشته ام الان کاملا ولرمم. دو سه ماهه که به هر کی می رسم می پرسم پت کدومه مت کدومه الحمدلله که هیییچکی نمی دونست. هوینجوری : "گفتن جان کندن است و شنیدن جان پروردن" پ .ن : بیش از یک ساعت است که داریم سعی می کنیم به عکس گل پونه پیدا کنیم در این پست بگذاریم نشد .گویا که اینترنت هم منگل شده .
من دقیقه نودی بودم ،سال 87 هم گذاشت تو آخرین روزاش عیدی بهم داد.عیدی که چه عرض کنم یه گنج .یه گنج با آخرین عیار.یه گنج سخنگو.خیلی دمت گرم87.
لحظه تحویل سال در قبرستون بودم برای اولین بار! اولش که آفتاب تو مخمون بود آخراش فندک به دست سعی در روشن موندن شمع ها داشتیم.وسطاش... آخ وسطاش.
مثلا من با یه پک ده بیست سی ثانیه ای یک :کمک در کوچک شدن سیگار دو :کمتر کشیدن مامانی سه :سلامتی مامانی کرده و همچنین قضیه مشکل شرعی و امنیتیش هم برطرف می شه :)
اینکه جاده مرموزه شکی توش نیست،کوهاش چشماتو می گیره و آرامشش هیپنوتیزمت می کنه
حالا قشنگترین آهنگای سلکتم هم تو گوشم بخونه بازم فرقی نداره
یه ربع میگذره به هوش میام و دوباره میرم.
نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت
15:34 توسط الهام| |

