تبليغاتX
افق روشن
افق روشن

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

 

 

و
نهایته اعداد ،بی نهایته!


خوش پنداران
پنداشتند دوست داشتن را
مثل پیچ رادیو
کم م م م و زیاااادش را به اختیار
اما من
دوست دارم
نه به اجبار
نه به اختیار !

شاید ، باید به همین وضع زندگی راضی بود
شاید ، نباید به همین وضع زندگی راضی بود
شاید ؟  باید؟ نباید؟!

 یه لیوان که داره از آب پر می شه ،داره از هوا خالی می شه!


وقتی همه گذشته تا الآن یه دفه بیمعنا بشه اون چیزایی که قبلا بی معنا بودن ،بی معناتر می شن؟ بی معنا می شن ؟معنا دار می شن؟

و

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 21:20 توسط الهام| |
 

سرشو میاره پایین با لباش یه سنگو برمیداره ،انگار که آلوچه خورده باشه مزه مزه می کنه  . (اون یکی  تمام مدت بهش خیره شده بدون اینکه حتی پلک بزنه ،یعنی همیشه همینطوری بوده ،هردوشون همیشه خیره به همدیگه، من که تا حالا ندیدم پلک زده باشن !) بعدم پرتش می کنه بیرون.اون یکی نزدیکتر می شه سرشو می زنه به سره این یکی تند میره سره جاش(میشه شوخی فرضش کرد می شه هم دعوا) .حالا خودش سرشو میاره پایین با لباش یه سنگو برمیداره ،انگار که آلوچه خورده باشه مزه مزه می کنه  وقتی سنگو پرت می کنه بیرون ،این یکی میره جلو سرشو می زنه برمیگرده .

دفه بعدی..... سنگو که میندازه لباش رو میزاره وسط فاصله چشمای اون یکی تا ته پیشونیشو سه چارتا بوس می کنه (درست مثله یه بچه یه ساله بدون اینکه لباشو جمع کنه یا حتی موقع برخورد صدایی تولید کنه فقط مستقیم می چسبونه و سریع هم برمی داره  ).

اون یکی عینا همون کارا رو تکرار می کنه ،ولی موقع بوسیدن از وسط لپش شروع میکنه تا مرز گوشش.(وقتی درونشو داره بروز می ده هیچ پرانتز باز[لبخند] و بسته ای تو صورتش دیده نمی شه.. فقط تو ذهنم دیده نشدنش میگذره واین دلیل بر کنجکاو شدن یا نشدن یا مهم بودن یا نبودن نیست فقط و صرفا میگذره  ).

باز هم ،باز هم ، باز هم.تنها تفاونی که تویه این سیکله تکراری (هر چند دلم نمیاد بگم تکراری)محسوسه رنگه سنگاس که عوض می شه و جای بوسه ها .

دستمو دور لیوان میزارم یخ زده ، مثلا اومده بودیم صبحانه بخوریم .

یه ساعتی گذشته ،روی مبل می شینم. دارن دنباله هم رژه می رن .با هم بالا با هم پایین ، صورتیه میاد گوشه آکواریوم ،جلوی دهنه دستگاهی که اکسیژنه آبو تنظیم می کنه ، در مقابل فشارمقاومت می کنه (فکر می کنم که داره قلقلکش میاد و بیشتر به این فکر می کنم که اون می تونه فکر کنه که جکوزیه ) بعد تا اون یکی نوبتش می شه میره کنار (عجب زندگیه منظبتی دارن).

از پایین که نگاه می کنم آبششاش شبیه دهن کوسه دیده می شه ، یه کوسه کوچولو مامانی :)

مامان می گه خسته نشدی از تماشا کردن ! جواب حاوی تمام محتویات درونی و نه با کلام ابلاغ می شه ...

با خودم می گم ده دقیقه دیگه (به گمونم صدامو شنیدن که سنگ تموم گذاشتن) چند بار پشت هم با حرکته مارپیچی میره بالا و بعد سقوط آزاد ،یک مانوره فوق العاده (راستی این همه انرژی از کجا، چقد جنبو جوش دارن .اصلا ماهی چاق هم داریم؟)خیلی خیلی تند.. چپ، راست.بالا ،پایین. شمال شرقی، جنوب غربی ....با بالش روی سر اون یکی می کشه  اون یکی هم فقط بوس می کنه .می تونم با اطمینان بگم که هیچ ناحیه ای نموند که لباشو نذاشته باشه . یکی از اون ماهی چارخونه ها میاد از کنار نارنجیه می گذره خودشو می چسبونه بهش،یه دفه صورتیه بدجور حمله می کنه یه چیزی تو مایه های دهن سرویس کردن بود دهنش تکون می خوره اما صدای داد و هوارشو نمی شنوم(احتمالا جریان اون شو منصور که یه پسره "جون" می گه پیشامد کرد !)

حالا وسط می مونه چپ و راست رفتن اونو کنترل می کنه .(یاد یه ربع دوچرخه سواریه ساعت دوازده شبه هف هشت سال پیش می افتم که نباید ترک می شد که بابا مواظب بود و من یه مسیر کوتاهو هی می رفتم هی بر می گشتم، دچار دگرگونی اعصاب و روان می شم(همه که نه ولی بیشتر چیزای فوق العاده غیر قابل گفتن باقی می مونن! ) وای چرا من این شکلی شدم ! یه خسته نباشید بهشون می گم یه کم غدا براشون می ریزم می خوابم.

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:33 توسط الهام| |