روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
روزها کسالت دارند به مرضی کشف نشده . زندگی روی خال ناف نقطه بی تفاوتی لمیده. بی میلی کنگر خورده لنگر انداخته . ترس متورم لمس نکردن ، استشمام نکردن، خوف واگیر بودن ، بوی تن ها و تنهایی .... اینجا، درست همینجا اسطوره ای بود مجاورم که هر وقت مرگ چشمکی می زد هر وقت درد ریشه در استخوانم می دواند به ذاتش پناه می بردم به اینکه چیزی هست به بودن امیدی بود برای اصالت عشق ناب ترین گونه ممکن رویت شده نه چون لیلی و مجنون نه چون خسرو و شیرین نه در کتاب و مثال و خیال واقعی بود همینجا مجاورم همه چیز ناگهانی بود نه ناگهان دیر و زود ناگهان مهیب ناگهان مهلک قلعه آرزوها غرق شد نگهبانان را به اسارت نگرفتند زنده به گور کردند و اینکه چرا اسطوره سطر به سطر شد؟ کی در سطرها دمید و ... ؟ تیشه به ریشه اش خورد؟ ساطور زد؟ و هزاران هزار سوال بی جواب ،مهم نیست مهم ترین چیزآنقدر بهایی بود که برایش پرداخته بودند ،که تنها سطح ماجرا من را تا آخر عمر بیمه می کند می دانم مطمئنم عمق فاجعه ؟ فاجعه را که نمی خوانند نمی شنوند می بینند دیگر هیچ حس و حال عاشقانه وفادارانه ...انه انه انه هیچ کس را کنار دیگری باور نمی کنم. به بی تفاوتی نشستن در اییییییییین همه هیاهو ،چنان به گل نشستن کشتی در طوفان ،شاید کار آسانیست نیست؟ کاش همیشگی باشد! صاحبان! صاحب جاه و جلال اتفاقا متواضعش تنها با کوله بار خاطرات متواری شد.
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت
9:4 توسط الهام| |

