تبليغاتX
افق روشن
افق روشن

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

 

همه پیشرفت ها و پسرفت ها(عقب ماندگی ها)ی زندگی واسه اینه که به یه چیزی بیش از بقیه اهمیت دادیم :مثلا اهمیت زیاد و تحقیق و تفحص و توجه زیاد به علم فیزیک - زمان زیاد صرف خواب و تنبلی و بطالت و بیهودگی و....

همه پیشرفت ها و پسرفت ها(عقب ماندگی ها)ی زندگی واسه اینه که به یه چیزی کمتر از بقیه اهمیت دادیم :مثلا زمان زیاد صرف خواب و تنبلی و بطالت و بیهودگی و .... - اهمیت زیاد و تحقیق و تفحص و توجه زیاد به علم فیزیک

==> کسی که میانه روی اتخاذ می کند هیچ وقت پیشرفت نمی کند.هیچ وقت.

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 17:43 توسط الهام| |
 

ما توی ذهنمون ،توی خود آگاهمون میتونیم جای همه چیو با هم عوض کنیم .مثلا من لباس ملکه انگلستان بپوشم و ملکه بشم .می تونم جای رییس جمهور بشینم ، می تونم جای یه بچه سه ساله باشم و خلاصه هر چی بخوام می تونم.چون خودآگاهمون می تونه دروغ بگه ....اما ناخودآگاهمون چی؟اون که بلد نیست دروغ بگه (با استناد به هیپنوتیزم مثلا).

تا به حال با تصاویر، تخیلات ،هاله هایی از خاطره هامون ، صحنه هایی تصادفی که یه دفه با دیدن با خوندن یا با هز چیزه دیگه ای ناگهان خطور می کنهه زیادی مواجه شدیم اما شاید دسته بندیشون نکرده باشیم.
به  مثال هاب زیر دقت کنیم:

من توی اتوبوس :داشتم فکز می کزدم که یه چیزی منو از فکر کردن پروند بیرون ..یه آخوند دیدم که دارش زده بودن و مردم داشتن نگاه می کردن(برگشتم ببینمش که دیدم موضوع از این قراره که شانسی بالاتر از سطحه بقیه قرار گرفته-شاید توی ایستگاه بوده- دقیقا هم همون موقع پشت سرش یه میله بلند بود) خوب مسلما آگاهانه این تصور که به وجود نیومده ، ناخودآگاه هم که محدوده وسیع و محفوظاتشو قطره قطره از حواس ما گرفته دیگه،پس این چیه که نه از خودآگاهه نه از ناخودآگاه، نه خواب نه...
موردای مشایه : یه بار دخترداییم آلبومه بچهگیاشو آورد ،آلبوم چسبی بود به دفه این سوال اومد تو ذهنم چرا تو این عکسه دوتایی؟بعد که ازXخارج شدم:O دیدم دو تا عکسه کناره هم که دوتاش پشتش تاریکه شبه!!!
 
یه بار تو تاکسی بودم (تو هپروت بودم ؟!)یه پسررو دیدم داره اسکیت می ره کله نداره   . بعد تو همون هپروت شروع به آوردن دلیل و برهان واسه خودم کردم که یه نمونش رو قبلا دیدم یه جایی و این جور اراجیف که دوباره نگاش کردم دیدم بدبخت سالمه(همه اینا خیلی تند اتفاق افتادا ، شاید ار 50 متری سوژه تا سوژه:)    )

دفه قیل همین پری شب بود که دراز کشیده بودم داشتم شعر می خوندم انگشته وسطم با کناریشو(اشاره نه اون یکی)  که وسطه کتاب بود رو زن و مردی دیدم که خیلی رمانتیک پروانه ای چسبیدن به هم بعد از حالته Xخارج شدم !رسیدم به ایکه اینا شبیه مجسمه چوییاییه که خیلی ساده ان بدون چشم و ابرو با قد بلند بعد هم به حالته سوم که حالته نرمال الان احساسه دوچرخه دنده ای بودن کردم
 (حالت Xرو از حالته دوم جدا کردم چون  X خیلی غیرمنطقیه ولی لااقل حالت دوم به واقعیت نزدیکتره).

قبلا که به این اتفاقا فکر می کردم خندم نمی گرفتا ولی موقع نوشتنشون خیلی.


واقعا اسمش چیه  ؟

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 12:54 توسط الهام| |