روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
نام بازی: خاطرات نام دعوت کننده: آرمان (فردای روشن) تارخ تولد : ۸۷ بازیه یلدا که یه چیزی شبیه به این بود رو داشتیم ولی خوب از اونجایی که من دعوته هیچ کس رو رد نمی کنم پس بازی می کنیم (لازم به ذکره که در اینجا هیچ خط و نشونی نکشیدم برای دعوت به بازیه بعدی:) ) یه بار کلاس سوم راهنمایی بودیم امتحان نهایی داشتیم.معلممون گفته بود دوازده خط کمتر نشه ها. بعد ما رفتیم تو جلسه.انشا رو نوشتیم .مقدمه از حفظ شده ی مخصوص امتحان رو نوشتیم. خطمون رو درشت تر کردیم. دقیقا به خاطر داریم که کلمه بیشتر را به جای شیش تا دندونه هشت تا دادیم و از این قبیل .اما هیچ افاقه نکرد که نکرد.ذزه ای تامل کردیم و در آخر یه قال الائمه در بالای بالا اضافه کردیم و یک حدیث فی البداهه ساختیم زدیم تنگه انشا. قابله ذکره که یه مدتی هم تحمله عذاب وجدان می کردیم. یه بار پنج سالم بود رفته بودیم ساری.داشتیم روبه روی مغازه ها سیر می کردیم که ناگاه یک عدد خانوم با قدی معمولی با چادری مشکی به سرعت از کنارمان ردشد و با شدت با من برخورد کرد و راهشو گرفتو رفت.منم دنبالش کردم شاید حدودا سی متر اونطرفتر رسیدم بهش با شدت خودمو بهش زدم پامو گذاشتم به فرار به سمت عقب(بماند که بازم احتمالا خودم بیشتر دردم اومده بود). تازه بابام داشت کشف می کرد من نیستم که دوباره به این طرف رسیدم.خدا می دونه این خاطره هر بار که یادم میاد چقد حال می کنم : دی یه بار یه فیلمه ۳۶ تایی در دوربین انداختیم و به اتفاقه دختر خاله و داییه محترم در اشکاله مختلفه منگلیستی،هندی،دلقکی،عشوه ای و و و ... عکس گرفتیم در کوه و دشت و طبیعت و خانه و کاشانه .در آخر یه عکس به مرحله ظهور رسید و آن هم از عجایبه خلقت بود و بقیه جمیعا سوزید .سه تا عکس از چند تا درخت، پشته بومه کاه گلی و یه کامیون از فاصله بسیار دور ، آسمونه و یه منظره دیگه،رو هم افتاده بود که من هم در میانه این همه شی دیده می شدم معلوم نبود با چه قدرتی وسطه آسمون رویه پشته بوم چپه واستادم. روزی که عکسو دیدم از خاطره ترین روزام بود. راهنمایی که بودیم کله مدرسمون شصتو خورده ای بودن. یک گروه بود که اشرار بود. که دوچرخه پیش نماز پنچر می کرد. زنگه تفریحا تو کوچه سپری می کرد .زنگه مردم رو به داخل یا پایین می کشید روش چسب می زد فرار می کرد. می رفت تو دفتر از مدیر تقاضای دیکشنری و توضیحه برخی لغاط و اصطلاحات می کرد و البته مدیر متعجبانه و متصبرانه جواب می داد ....هزارتا خاطره مرور شدا سرعته بیش از حدم بسیار خاطره میافریند. یه بار یه اتاق بود که هیچ کس نباید به داخلش می رفت .بعد یه روز ما سرمان پایین بود نفهمیدم این همان اتاق است با سرعتی جت مانند داخل شده و در چشم بر هم زدنی رسیدیم به جایی که مخصوصه نشستن بود رفتیم بشینیم ملتفت شدیم اشتباه آمده ایم .نحوه خروج عمرا ذکر نمی شه وبعدا که واسه بچه ها تعریف کردیم و هزارتا ربسه رفتیم معلوم شد که خیلیا خواسته این اتفاق براشون بیافته اما همون دمه درگاه در سرعتگیرشون عمل کرده .من متاسفانه سرعت گیر ندارم،آی ضایع شدیم....یه روزم یه مراسم داشتیم . همه با ماشین رفتن من جا نبود پیاده اومدم (پیاده و سواره ربطی به سرعت نداشتا)البته خیلی نزدیک بود. رسیدم به دره مسجد حالا یه در دو در نبود که هزراتا در داشت همشم بسته بود .از یکی پرسیدم این دره اصلیه زنونس گفت آره .رفتم تو پرده رو کنار زدم ناگاه دیدم که زنی دارد به بچه خود شیر می دهد .نحوه خروج عمرا ذکر بشه :-" یه کلاسی می رفتیم که بالاخره آخرشم نفهمیدیم این خانومه که پشته میز می شینه دقیقا چیکارس. یه روز خانومه گفتش: دخترم اینا فرمای جدیده از این به بعد ثبته نام جدید تو اینا باید باشه،من یه قسمتاییشو پر کردم بقیشو نمی دونم خودت پر کن. فرمو گرفتم یه بار نگاه کردم.نه. دوبار نگاه کردم .نه خیر ، خبری از اسم ما نبود . گفتیم خانوم مثل اینکه فرمو اشتباه دادین .اسم من که تو اینا نیس.گفت : نه درسته همین الان آخرش نوشتم .یه نگاه کردیم دوباره (سه باره؟)بعد به اتفاقه خانومه رفتیم رو هوا ..ها ها ها ها .فکر می کنید چی بود؟ یعنی کی بود؟ چپه می نویسم ... یلاهنون ایور :)))))....اینو گفتم یه چیز دیگه هم یادم اومد .یه بار سره کلاسه یه درسه تخصصی بودیم یکی که خیلی ادعاش می شد پا شد یه کتاب معرفی کنه گفت :کتاب فلان ، نویسنده الناز شاکر دوست .خوب دیگه چون خودتون می تونین ادامشو تصور کنین من نمی گم که ما و کلاس و استاد کجا رفتیم. دوره زمونه گرونیه.دعوت کردن هم گرون تموم می شه پس بی خیال می شویم.
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت
22:32 توسط الهام| |

