روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
نقاش عکس میله و قفس، عکس دانه و پرنده را، از بر کشید. پرنده از تو جیب ملوان زبل، قوطی اسفناج را، برداشت و سر کشید. میله ها را، پاره کرد و پرکشید. آن طرف کودکی که آرزوی یک پرنده داشت*، سایه بر چشم های تر کشید. آفتاب ریشخند زد، بر نگاه طفل کوچک و لباس رسمی ای به بر کشید. نقاش عکس یک تبر کشید. سخت کوفت بر زمین. نوبت نظر رسید. آفتاب: متهم؟ ... اتهام؟... جرم یا گناهتان ؟ .... یا که اشتباهتان؟ آن پرنده که پرید؟ ..... یا نگاه کودکی که پشت آن دوید؟ من وکیل یک نگاه کوچکم، راستی، قاضی عزیز، کدام به مقصدش رسید؟ ------ * ۱)آرزوی داشتن یک پرنده ۲)آرزویی همچون آرزوی پرندگان اگه بابانوئل شادیهاشو با تو تقسیم نکرد، لابد تو مضربی از اون شادیها نبودی! هنوزم بابانوئل داره شادی تقسیم می کنه ،گویا نیازی به هم مضرب بودن نداره! بجنب . زمستان؟؟! سوز سرما و یخبندان؟! برف و بوران؟! حتــی حتی قندیل غارها آب می شود وقـــــتی: تو می گویی: نترس، من ها کردن بلدم. ۱/۱۰
نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت
17:40 توسط الهام| |
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت
13:5 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت
17:7 توسط الهام| |

