خدایا!
بغض هایی که بادبادک می شود و به هوا میرود را
چند می خری؟
تو هم که ارزان فروش شده ای
دیگر شکایت به کجاا
ببرم؟
خوب می دانی که این همه نور چشمهایم را میازارد،
پس وقتی دست دراز می کنم تا شمعی نیمه سوخته به میل خود بردارم،
چرا همه منتظرند از هر سویی فوتش کنند؟
چرا باید جایی حضور داشته باشم که دوست ندارم...!
لبخندی بر لبانم باشد که دوست ندارم....!
حرفهایی که دوست ندارم...!
چهره هایی که قبلها دوست داشتم و اکنون دوست ندارم!
میهمانی هایی که شاید تنها به خاطر من است و این را هم دوست ندارم!
از اینها گذشته چیزهایی که تازه در دوست داشتن و نداشتنش هم شک دارم !
می بینی از من چه ساختی؟....گاها دلم می خواهد همان دخترک دو سه سال پیش باشم قبل از آن که با تو صمیمی باشد.همان که هنوز نشمرده بود بی دردیهایش را.همان که آرزو نکرده بود تگرگ بیرحمانه رحمتت از او دور نشود تا بیم این نرود که صمیمیتمان کمرنگ شود.همان که راحت صبح را شام می کرد و گلایه ای از سرخوشیش نداشت،هیچ،که خوشحال هم بود!چرا همه چیزهایی که داشت ناگاه گرفته شد!
نمی دانم برای رسیدن به تنهاییه غریبم است که به خلوت پناه می برم یا از خلوتم به تن هایی که شک دارم در دوست داشتنشان!
اگر من یواشکی در گوشت بگویم که دل من ناراحتیه قلبی دارد و گفتن اسرار پشته پرده بدون مدارای حالش فقط وضعش را وخیمتر می کند، باز هم حاضر می شوی که در شمع کوچکم بدمی؟
اصلا چرا اینگونه؟چرا دعوا؟....ما که حرفهای هم را خوب می فهمیدیم.(آره ...خیلی وقت پیش رو گفتم )حتی همه حرفهایی که گفتنی هم نبود.
یادت رفته یک شب به آسمان خیره نمی شدم و شبخیر نمی گفتم ،خوابم نمی برد؟یادت رفته سواریهایمان روی ابرها را .تو با اینکه انقدر بزرگ بودی راحت روی ابرها می نشستی بدون اینکه حتی اندکی دردشان بگیرد.پاهای کوچکم توی ابرها فرو میرفت سر می خوردم ، قل می زدم ، تاب می خوردم روی بازوانت .گم می شدم اما گم شدنم هم شیرین بود. راستی الان شیرینی در ذائقه ام معنیه خاصی نمی دهد .گفتم که اگر خواستی باز صمیمی شویم نگویی که نگفتی! ....... گاهی هم که خودت ابر می شدی و دیگر لازم نبود آغوشت را باز کنی که با نگاه کردن به ابر هم می شود آرام شد.
راستی چند روز پیش دلم بهانه مدادرنگیه کوچولوییهام را گرفته بود.آره!همون سه رنگه جادویی .ولی الان که فک می کنم یادم نمیاد کی ایندفه لج کرد که نتونستم پیداش کنم.تو هیچ مغازه ای!...یادته ؟زرد مخصوصه تو بود.که بابا هر چقدر هم که مهربون بود باز اندکی زرد نمی شد....زرد مخصوصه تو بود!
شک دارم اما می خواهم که ...یعنی دل ....دلم
دلم می خواهد سردی انگشتانم در حرارت دستانت بخار شود،دستهایم را باز هم فشار بده!
دلم می خواهد تمام قلبهایم برای تو بتپد .پنجره قلبت را دوباره باز کن!
چشم هایم برای تو
با آن
تا دورها را
صحراها را
نوازش کن.
دستهایم برای تو
خواستی قلمت می شود
نخواستی
آنقدرها ناسازگار نیست که همراهی را تاب نیاورد.
پاهایم مال تو
برای روز مبادا
که دیگر توان راه رفتن نداشتی
قول می دهم که پا جای تو نگذارد
اگرچه که می دانی زیاد هم خوش قول نیست.
لبخندم برای تو
هدیه ای روی لبانت
می خواهم برای اون عدد بزرگ بزرگمین بار خودم را به کوچه علی چپ بزنم و بپرسم:
م م م ...بالاخره روز تولدت را می گویی؟
ولی فکر می کنم نمی شنوی، چون همرمان صدایی بلند همهمه می کند :تو هم که ارزان فروش شده ای!
دیگر شکایت به کجا ببرم؟
