روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
افکار آدمها درست شبیه انگشتاشونه ، هر چقدر هم که مثل هم باشه باز وقتی توی استامپ می زنی حرف نقش و نگار خودشو می زنه. هر چقدر زندگیت قاعده و قانون داشته باشه و الگو و اسوه اینتلکچوال واسه خودت برگزینی باز وقتی کار به خلوت و یواشکیهات برسه می بینی که نه بابا خبط و خطا و حاشیه روی ها مسیر رو عوض می کنن .اینکه چرا یه دفه باب می شه که ضد یکی جبهه بگیریم و همه امکاناتمون رو در جهت نابودش کردنش بسیج کنیم حرفیه که تو ذهن آماس کرده من یکی عمرا جای خوبی پیدا نمی کنه اونطوری که هر وقت دلش خواست پاشو تکون بده وول بخوره خستگش رو بگیره حتــــی اون ته ته های پله ها ته سالن سینما که مولکولای هوا هم به زور مبادله می شه . (روز جشنواره و حضور ده نمکی فقط ۵ دقیقه جلوی سینما بودم همین ولی. این ازدحام ، این نگاه های ماجراجو و پرسشگر همش که سیاه لشگر نبود ). چرا مارک ازت متنفرم رو روی پیشونی یکی می زنیم به صرف اینکه فلان کسک گفته پس حقه.باباجون این وصله حرص و لع رفوعش خیلی سخته .چرا عرف در مقابله با عرف بلند می شه چرا ما از وقتی دست چپ و راستمون رو می شناسیم همراه با یاد گرفتن الفبای زندگی ، الفبای زندگی بعضیا به گند کشیده توی نمودار و با اتیکت مقطوع توی وجودمون حک می شه . اگه حرف مفت خوریه ، که درصد رانتجویان را هر کسی بهتر از بقیه می داند! اگر هم نه ،فراتر از اینهاست و ذره بینت مدلش های کلاس تشریف داره و از تجهیزات مدرنیزه برخوردار و قیمت رو هم تخمین می زند .آهان . آره به چه قیمتی ؟. بر فرض که تمام مصالح شخصی و جمعی را نشانت دهد باز این عقل و حوزه تحلیلی توست که گام نهایی را برمی دارد که در سر دوراهی کدام طرف مطبوع تر است حتی اگر به ظاهر مسیر خشک و سخت و آفت زده است! وقتی همه را در یک ترازو می ریزی ، چه انتظار فراتر که دو تا سیب و دو تا گلابی چارتا نشود .این قیمت چیزیست که اتم هایش هم با دستگاه تو تفکیک می شوند ! پس چرا به زحمت تفکیک می کنی بعد نظرت را همانطور با یک نگاه سرسری اظهار می کنی. اگر قیمت مهم است هزینه فرصت مهمتر است چگونه سود اقتصادی را با سود محاسباتی یکی فرض می کنی که اولی را در نهایت گسترشش می تونی تازه به حالت تساوی با دومی برسانی، حالا آدام اسمیت رو از قبر بکش بیرون همینو می گه که تویی که یکم سرت تو اقتصاد هست می گی . پس هزینه فرصتش برای ما می ارزید یا لااقل برای من یکی که خیلی .تا به حال هیچ وقت در تمام عمرم اینقدر نخندیده بودم .خندیدن تنها ملاک نیست .خوب این که از شدت واضح بودن تفسیر و دم و دستگاه نیاز نداره . اشکالی داره وقتی فت و فراوون نمونه بارز دورت ریختن بری سینما یه مینی سوپر صوتی ببینی؟ یعنی ما ظرفیتش رو نداریم که چارتا کلمه که هزاران بار روزانه رد و بدل می شه رو به صورت خاص شاهدش باشیم (همینجا به کسانی که موفق به دیدن اخراجیها نشده اند عرض می دارم که اگر رگ غیرتتان زمان و مکان می شناسد و قرار به بی قراری و باد کردن ندارد و غرور ملیتان احیانا خدشه دار نمی شود حتما هر چه سریعتر بشتابید ) بعضی ها بهانه می گیرند که کشورهای خارجـــــــــــه چه قضاوتی دارند؟ یعنی همه کارها را وا می نهند و به همین یه فیلم چسبیدن ! یعنی آتو اساسی ما همین یه فیلمه ! بدا به حال مردمی که تنها در یک فیلم خلاصه می شوند .... برای جایزه و پاداش کار نمی کنم: این دروغ محضه حالا یکی به روی خودش میاره یکی اعاده حق نمی کند و هیچ نمی گوید! چه باطل حقیو چه حق باطلی! نه ،جانب بد را گرفتن درست نیست اما زاویه که عوض شود بد هم عوض می شود .چرا مقابل بدی را همیشه خوبی می بینیم (وقتی که در بورس می بری آن روز ، روز اقبال توست.روز خوب.و در مقابل چیزی که از جیب یه نفر دیگر وارد جیبت شده تناسب را برای بد بودن روزش فراهم می کند ولی بد و خوب برای جیب تو و دیگریست نه من که از دور بدون تمایلی به سمت تو ودیگری روزنامه بورس و سرمایه ورق می زنم ) چرا ، نمی گویم خیلی که مبالغه شود ولی کم و کاست داره خوب کامل مطلق ساخته ذهنت .... اونجایی که به مجید (کامبیز دیربازــ از قشر لات مآب اصل ) پیشنهاد میدن که تو به قوطی زنی و کبریت ؟( اصلا اصطلاحشو یادم نمی آد :دی) یاد بده تا در عوض نماز و یادتون بدم .مثل بچه دو ساله ها با ذوق پرید وسط .هالو که نبود بدبخت . بچه سه ساله هم نمی شه به این راحتیا خرش کرد .ماست مالی کاملا واضحه یا جاهایی که حس دوگانه بهت دست می ده که ماست مالیه یا ماست نمالیه:) چند جا بهت و سکوت یه دفه بین قهقهه ها شدیدا طنین انداز می شد مثل: اونجایی که با مسخره بازیای خفنناکه اکبر عبدی شروع و با رها کردن ضامن نارنجک و انداختن اون جلوی پاش و بین یه جمعیت ....و فرود اومدن یه رزمنده روی نارنجک ..... این صحنشو خیلی دوست داشتم تقلید و چاپلوسیو حسین فهمیده بازی نبود حسه عجیبی تا چندثانیه همه مویرگا و چاله های رویش مو رو دور می زد. یا لااقل واسه من که اینطوری بود ولی اون ملودی که با آواهای گنگ مردم ساخته شده بود چیز دیگه ای رو می گفت یا لحظه ای که دوربین میره روی جنازه های باد کرده سفید و کبود بچه و پیرمرد ،ریز و درشت و.... وقتی که تانک داره تنگاتنگ رزمنده ای حرکت می کنه که سوت مرگ رو می تونی با خزیدن یه بدن خونیه بدون پا بشنوی تیکه ها و نکته ها و صحنه های فیلم که قابل گفتن باشه اونقدر اونقدر اونقدر زیاده که تقریبا معادل با زمان فیلم . سلیقه من پِرت( کسره داره دیگه!) از توش درنیاورد یه جاهایی آدم لازم داره یه استراحت بده به خودش خوب . یه بار دیگه به انگشتام نگاه می کنم، به شیاراش،یه عالمه انگشت جلوی چشام میاد اونایی که یه تیکش زخمی شدن ولی بعد دوباره با همون شکل سابق بعد یه مدت زندگیشون رو از سر گرفتن .فارغ از اون درد و التهاب اولیه. آما اونایی که با آتیش سیگار سوزوندشون دیگه حافظه ای واسش نمی مونه که یادش بیاد چه شیاری یه روز لاینفک وجوش بوده ترجیحا آرام خوانده شود تا قدرت تنظیم ضرباهنگ را دستتان بگیرید..( هر چه آرامتر بخوانی، آش می خوری). هرگونه پرش یا جهش مشاهده شده در ابیات مشکل گیرنده را نمایان می سازد،سیر منطقی بین مصراع ها دقیقا به همین شکل که مشاهده می کنید می باشد ومنکر موازی بودن بیت ها شده چون فی الواقع همینیه که می بینید ..( شعر* که ورجه وورجه نداره).(* عاری از مجاز). بیت آخر نشانه ادامه دار بودن با یک قافیه دیگه و تکرار دوباره ما تا به من ..است اما ، از ادامه خبری نیست همنینشم ۴۹ رو ز کار برده ! در افتراق روزهـــــــای پر اطا لــــــــــه اتراق کردی تو کنار بستر مغزی مچاله دیریســــت رندان پا برهنــــــــــه ره گرفتند خط نت دیوار را تــــــــــا لام لاله داغت به دل خون کرد وخونرا دل عطا کرد چندیست معذورم از این حـق الوکاله ای غرق درهای واهلی گشته در هـــــوی مســـتم از این شیداییت در استحـــاله گم می شود بالا و پایین ، با حضــــورت حتـــــی ، کنار سیــــنی چایی تفاله ساقی بزن این جام را با صد پیــــــــــاله او نیــز زد پی درپی اش پشت قبــاله خسته نیم،زارم نحــــیفم معجزت نیســـت گر چه دهم امروز و فردا را حواله ما تا به من خطی عریض و استوار است کوهان مرکب را مرکب ماندگار است ــ شاپرک نگاهی به خطوط زیبا و فوق العاده متناسب روی بالش انداخت ، نفسش رو حبس کرد و روی زشترین گلی که تا به حال دیده بود نشست. ــ چشمانت را که بستی یه گاز از رولتت زدم. ــ سرش رو پایین آورد تا راحت تر خونه روبه رویی رو دید بزنه . ــ سرش رو آورد پایین مظلوم نمایی کنه ، مظلوم نمایی کرد . ــ دوس داشت با نگاهش خدافظی کنه اما چون سلامش رو ندیده و نمیشناخت فقط براش دستمال تکون داد ــ مطمئن باش نگاهت را پس نمی زدم اگر انقدر گرمایی نیودم . ــ جالب نیست که چشم یه عالمه جک و جونور و حیوونایی که دوست داشتنی ان با پولکه ؟ جالب بود نه؟........................... پس تا برنامه بعد( این آخری منظورم بود ) بالاخره کنکور را هم پشت سر گذاشتیم یا به عبارت بهتر و صحیحتر بالاخره کنکور هم ما را پشت سر گذاشت .آن هم چه پشت سر گذاشتنی کم و کیف سوالات و مسخرگی و لرزش دست و سر و چشم ! رو که کنار بذاری می رسی به جو ناجوری که برای دفترچه اول پیش اومده بود و دفترچه دوم مظلوم که با بی انصافی تحت سلطه حکم اولی بود اینها را به بدجنسی و شاید دسیسه بعضی ها بتوان نسبت داد هر چند که اکثرا ، اکثرا حق به جانب خود را فرض می کنند ( الان دارم نهایت تلاش رو به کار می برم که عجیب غریب از کار درنیاد ) ولی وقتی صداها به یک سمت متمایل باشد حتما یا آن سمت مشکل اساسی دارد یا اساسا خود افراد بی اساس به صدا در می آیند که در هر صورت وقتی از بیرون به آن بنگری تمایز چندانی ندارد . . "در خویشتن، به چله نشسته ام نه از آن دست که چهل پگاه و شامگاه با سالک به هم برآیند در سکوت و بادام در خویشتن به چله نشسته ام بی بادام و دام در من از آن گونه غوغاست که در شقیقه مردان دشمن کجاست؟ جانمان را در زه کشیده تن به چله نهاده ایم در کمینگاه رخصت."
ــ این مدت که جلوی آینه کم پیدام میشه یه وقت فکر نکنی به خاطر سه چار تا جوش تپل ناقابله ها تو که منو خوب میشناسی می ترسم آخه حیوونکی آینه خجالت می کشه .
ــ نگاهم که از سر کوچتون رد شد بدجوری تو ترافیک تصادف کرد.
ــ چشمانت را که بستی بستنی ام دیگر آب شده بود و قابل خوردن نبود.
ــ چشمانت را که بستی هیچ چیز را نمی توانستم ببینم حتی/ سیاهی/ محض /پشت /پلکهایم را .
ــ آنقدر نگاهش معصوم بود که هر چه پرده عصمتش دریده می شد،دریده می شد.
ــ سرش رو آورد پایین تا چشم تو چشم نشن شاخ به شاخ شدن.
ــ سانسور نظارت بر روزنامه ها نیست
سانسور
نظارت بر نامه های روزانه تو است .
ــ از وقتی تعریف سانسورو یاد گرفنتم تعریف تو یادم رفته .
ــ فرضیه ای که با مشاهده آغاز نشود دور باطلی بیش نیست.
ــ سه تا نگاه رو هرگز نمی تونست فراموش کنه اما باور کن گنجایش چهارتا رو نداره ،باور کن .
ــ خیلی خوشحاله که لباس شب عیدش را با نگاههات ( تلفظ عمیق)دوخته تازه از همه بیشترم پولکاش رو دوست داشت.
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت
2:15 توسط الهام| |
راهنما :
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت
13:26 توسط الهام| |
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت
23:46 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت
16:0 توسط الهام| |

