تبليغاتX
افق روشن
افق روشن

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

 

 

سر به سرش که گذاشت هم دما شدند.

دماسنج برای گرمترین و خوش مشربترین آدم ها هم مزیت و تبعیضی قائل نمی شود.

قبل از اینکه از زندگی کام بگیرد متروی مرگ را امتحان کرد.

صدتا مینوی تو را حتی با یک جرقه هم عوض نمی کنم.

صدایت که در گوشم می پیچد تصویر یک نیلوفر هراسان رامجسم می کنم.

نیلوفر آبی از نوزادان تازه متولد شده اش تاجی درست کرد و بر سر گذاشت .

هر چه خواستم رشته کنیم پنبه کرد ، هر چه التماس کرد انتگرال بگیریم مشتق گرفتم.

وقتی دید کسی که یه عمر عاشقش بوده تو زرد از آب دراومد، آب اسخر رو به کارخونه قناری سازی اهدا کرد .

لکه ننگی که تو توی دامنم گذاشتی ، الآن از یقم هم گذشته !

انقد سرش شلوغ بود که برای پیدا کردن نقطه عطف زندگی خودش هم عطف به ما سبق داد .

خوب که فکر می کنم می بینم که هیچ وقت به اندازه ی روزهایی که مخملـک داشتی، دلم هوای بوسه های دلچسب و آغوش تنگت را نداشت.

 تو سرطان گرفتی/من با خرچنگ ها مهربان شدم / تیر الهه سال شد/ خر ناخن هایش را کوتاه کرد.

تو سرطانت مداوا شد / من خرچنگ ها را رها کردم/تیر هدف تیر شد/ خر ناخن  هایش را لاک می زند!

 

 

نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 1:16 توسط الهام| |

 

 

               

 انگشت اشارش رو گذاشت روی " سی " آکاردئون ، شست پاش رو مماس با شکل هلالیه دوم سنگفرشای نیلی تنظیم کرد .  

بدون اینکه بخواد به چیزی فکر نکنه و یا حتی خودش رو وادار کنه به آرامش مطلق ، یه خلاء بزرگ ناگهانی ایجاد شده بود .

تنها مشغولیت ممکنه جدا نشدن دسته از دستش بود .

هر چی عقب و عقبتر می رفت ، خلاء بزرگ و بزرگتر می شد.

صدای سوت مانند " ر" یه دفه خلاء رو شکوند و سلولها صدور پیام ترشح آنزیمای گرسنگی رو مخابره کردن.

 

 

نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 7:8 توسط الهام| |
ی ل د ا ب ا ز ی

*قهر با مامان و بابا نوبتی بود هر موقع  مامان برام ایجاد مکدرات می کرد  با ، بابا صمیمیتر از قبل شده و دقیقا برعکس. از آنجا که موقع قهر بودن تمام وسایل ارتباطی خود را با شخص مزبور قطع می کردم این پیشامد حتی شامل حال لباسهایم هم می شد ، یعنی بالکل آنهایی را می پوشیدم که حتی انتخاب مقهور هم در آن دخل و تصرفی نداشت چه برسد به جیبش. دست بر قضا در یکی از روزهای گرم که به گمونم خود چله تابستون بود زد و با مامان و بابا هر دو  نگوشی ای شنشون  ( :۱ ) جواب نداد من موندم و یه کمد که هر چه سر و تهش رو گشتم جز یه شلوار بافتنی که عمم واسم آورده بود هیچی پیدا نکردم . و ناچارا دو روز به همین وضع با یه شلوار کلفت پشمی به شب رسوندم

* به نحوی اسم در اینها دخالت دارد : مدت مدیدی  به آرمان می گفتم آلمان . یکی از دوستانمان آقای افتاده حال نامی بود که من تا آخرین باری که دیدمش آقای پرتغال صدایش می کردم . کوچیک که بودم طی یک جلسه با دو نفر هیئت مدیره ( بابا و اعضا! ) به خانوم کیلومتری مشهور شدم . (بابا می گه اگه کیلومتر شمار به پات می بستیم کم میاورد.). و همچنین در برهه ای از زمان به خاطر داشتن موهای مافوق تصور لختم در همان برهه به مو ژولیده تخلصم را عوض کردند ( پارادوکس محض شوهر خاله دومی)

چند سال پیش بود .پسر دختر خالم تازه به  حرف اومده بود و بچه ها هم که بدجوری شیرین زبون می شن در بدو صحبت .چون همصحبتی نداشتم اومدم پیش نی نی و با کلی زحمات به ظاهر ثمر بخش اسم خود را به او آموزش دادیم . و به خاطر راحتی و روشهای کنکوری در رسیدن به جواب آموزش شامل دو بخش تحت عناوین ا + لی بود . خوب بچه در حد معمولی ای کیو بود و اسم ما را بالاخره یاد گرفت ...... حالا هم سن و سال ها یکی یکی پیدایشان شد و محوطه ای عظیم به وسیله همه نوع قشر سنی ایجاد. در یکی از این سکوتهایی که ناگاه خود را به عرصه نمایش می گذاشت یادمان افتاد که برای محکم کاری در یادگیری و سپردن به حافظه طولانی مدتش بخواهیم اسممان را بگوید . خواستن همانا و خیلی چیزای دیگه هم همانا  . پسرک با تمام انرژی فریاد زد : ع +ل ی ی ی ی ی ی ی  

* یکی از هم محله هایمان ، همان هم بازی همیشگی ام ،  گاهی نقطه حسادت موجوده را به تبخیر می رساند با اینکه اکثر وقت را با او می گذراندم و کلی حس های ناب کودکانه را با او تجربه کردم .... همیشه مامان می گفت ببین چه جوری غذا می خوره آدم کیف می کنه به خصوص این مورد که وقتی در سنین خیلی بی بی بودنمان به خانه ما می آمده و چه با اشتیاق تمام عیار دهان خودرا باز می کرده و تعداد قاشق هایمان ده به یک هم نمی شده ( هنوز هم مامان گاهی اداشو در میاره .ادا در آوردنی که فقط ساخته مامان است دهنشو طوری باز می کنه که در اوج عصبانیت سوژه خنده بسی مناسب است ) کجا بودیم؟ ..اهان . از گفتن بقیه اتفاق ها معذوریم طویل می شود پس سر اصل موضوع رفته و تنها جریان تلافی نمودن را عنوان می کنیم .یک روز دو آدامس از نوع بادکنکی خریداری کرده و چون می دانستیم حساسیتش در مسائل بهداشتی همچین یه نموره زیاد است . آدامس ها را جویده و شیرینی اش را خارج نموده و هنوز هم در مهارت آنروزم در صافکاری و بسته بندی مجدد و تحویل به او به مانده ام.

* یک بار برنامه تفریحات و تنقلات خوری سالم داشتیم و بلال جزئی از آنها بود ....... در اواسط کار در حال شستن دستهایمان با گوشه چشم چپمان یه آشغال را در آنطرف ظرفشویی رویت کردیم ( به خیال اینکه کاکل بلالی باشد )  آنرا برداشته و هنگام حمل به داخل سبد با گوشه چشم راستمان برای تنظیم کردنش با وسط سبد نگاهی انداختیم که ناگاه خشکمان زد با ۲۳۰ وامپر و قتی عنکبوتی مشاهده کردیم که( به هیبت و جلالش تا به حال ندیده ام و ندیده ای  )دارد دست و پا می زند همچنان به هوا پزتابش نمودیم که من که در سکته زدنم اگر شکی بود او را نه . با مخ پخش زمین شد .

* در عمارت پشت  یه باغ و فی ما بینش در حال اکتشاف و باستان شناسی بودیم ( ده  پونزده نفری می شدیم - فوقش ۵ سالگی ) که ناگاه تا گلوگاه به داخل شنهای نرم فرو رفتم و اگر پتروس فداکار  آنجا پیدایش نمی شد اثری از من  نمی ماند . بعد از نجات یافتن کلی غصه لنگه ی  دمپاییم که بسیار دوستش می داشتم را خوردم نقطه

*
*
*
مثلا باید 5 گانه می شد
5 تا اعتراف؟
ائتلاف؟
اطلاع ؟
؟

*** فکر نمی کنم کسی مانده باشد که حس نوشتن ۵ تا را داشته باشد و دعوت نشده باشد ***

 

نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 12:25 توسط الهام| |