روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
* تمام عکس العمل های زندگی را به غل و زنجیر بستم بیهوده بود بندها را یک به یک باز می کنم غیر منتظره بودن به اسارت خودت هم می ارزد چه برسد به زندگی ــ دقیقا وقتی فکر می کنی همه چی خوب پیش می ره هیچی معلوم نیست ــ شدیدا به ساعت برنالد نیاز دارم . * به غیر از اولی که بد تو ذوقمان زد و اسم محله ها و کوچه باغ شیراز و به ترتیب نام برد .بقیه خفن جذابناک بودن .حافظ بیچاره با این اطلاعاتی که در دسترس ما قرار داد و ایضا با آن خوش قولی های خردمندانه اش،باید یه ده بیستایی چک و سفته گرو بگذارد . * درنگ * در گوشش فریاد زد: به صداهای اطرافت بیشتر دقت کن. غافل از اینکه ظرافت تار و پود تارهای صوتی اش با بافت دیوار چین هم سنخ نبود ! **استاد،تا چند روز پیش تنها استاد بود فراتر که می رفت دکتر جان ، باز هم فزونتر در حد بالارفتن یک نقطه از جان به خان. اهدافش ، اعم و اهم و اخص خلاصه می شد در تعلیم و تفهیم . اگر ( " أ " به شدت کشدار) دچار رکود نمی شد ، از صعود هم خبری نبود . حالا چگونه در عرض هر چشم بر هم زدنی بر مقام و منصب و مدرکش اضافه می گردد و اهدافش باکتریوار ریشه می تنند در تن ها !فقط و فقط استادُ اعلمُ و لا غیر . ** ایرانمان اگر در همه زمینه ها این همه به جنبه عملی امور اهمیت التفات می نمود قطعا همه تئوری ها را چون مصداق حقیقیه " آب ندیده و گرنه شناگر ماهریست " با پیکسل پیکسل وجودمان حس می کردیم و همانا حظی عظیم نصیبمان می شد که بگو و نپرس ! برادرم ! خواهرم ! مادرم! پدرم! جد بزرگ ! نوه گرامی !! تصویب حزب می کنی یا تبلیغ لنز هر چه می کنی بکن : در صحنه.....مشارکت در شورا......معاونت در مجلس......مصاحبت فقط بیخیال آن هم بکن که ؟ بله ! که ، بودن به از نبودن! که ،غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را **حسن ختام مهرویی ، ماه را به نظاره نشاند ماه ، مات شد پیش از اینها کیش و آیین بندگی این بود . پرش های متن از آنتن گیرنده نمی باشد . گاهی دلت میخواد خودنو بچسبونی به پاندول ساعت .باهاش تاب بخوری . بخونی . برقصی .ریتمیک بشی . مخت رو با تمام مخلفاتش ارگاسم کنی .خودت .می خوای گم بشی .خودت. می خوای باشی ولی نباشی . درست مثل پرنده توی ساعت که واسه خودش خونه ای داره . زندگیی داره دنیایی داره .باش و نباش کامله .گاهی یه دونه برف اونقد به نشاطش میاره که گردنبند مروارید با الماسای ریز و رادیوم دوروی مبهوت کنندش پیشش کم میاره .گاهی از خودت بدت میاد گاهی از یکی دیگه .گاهی همه خوب یه وقتایی هم از همه متنفر. رشته افکارت گاهی یه زنجیره ظریفه گهگاهم بد زنجیر پاره می کنه. شخصیهاتو میشمری .اتاق ، آینه دیواری پهن ، تلوزیون ، ضبط دوبس دوبسی، کامپیوتر ، یخچال فانتزی ، تلفن 1000 کاره .شخصیاشو می شمره ژاکتم واسه داداش بزرگ بزرگیمه ولی نمی خوادش شلوارمم واسه بابام بوده مامانم زانو ها و قدش و درست کرده شده سایز سایزمه ،یه جوراب پشمی ، یه ه ه . یه همین دیگه ... به این فکر می کنی که اگه شهرداری مثل ای تی ام ها یه سطل به این تبلیغات چی ها قرض می داد یقینا ما هم کاغذ صادراتی داشتیم. کاغذ .روزنامه. مسئول حراست جلوی روزنامه فروش رو گرفته داد می زنه سرش چند بار بهت بگم اینجا نیا .به روی خودش نمیاره . که یه دفه دست به یقه می شن .می شن که نه ، می شه.سرش رو میندازه پایین دیگه هیچی نمی گه .اون نمی گه ولی یه چیزی دیگه یا یکی دیگه یا هر چی حالا می گه : میخواد از فروش چار تا روزنامه صد تومن گیرش بیاد . ُچ ه ل تا هزار تومن . باز گاهی اون جلو زاغ سیا چوب می زنه تا شیفت این بداخلاقه رو یاد بگیره و ... پیرمرده میاد جلو با اون کیفش که مثل عضو ثابتی از بدنش بهش جوش خورده .خانم یه چک برام بنویس . چقد پدر جان ؟ ۳ تومن .۳۰؟ .نه ۳ . ......ووووو باباش بردتش دکتر .بچم واسه اینکه موقع مطالعه به ابروهاش دست نزنه ،خودکار ،مداد یا اتدش رو داخل لاله گوشش می چرخونه ( آخه می دونی انقد باحاله حتی تا گلبولای سفیدتم از حس قلقلکش یخ می کشه ) یه دفه رفته مسئله رو بنویسه دیده نوک مدادش نیست بعد یادش اومده که وای نوکش شل بود با خودش می گه نکنه تو گوشمه ؟ دست زده دیده آره ولی عقبتر رفته . از دکترش بگم .فلانیه .اصلا پیشش نریا .انقد بی جنبه بود تا بچم واسش تعریف کرد زد زیر خنده گفتش اصولا و عموما بچه های چار پنچ ساله رو واسه این مورد میارن ــــــــ امروز مرخصش کردن .چش بوده ؟ دیر بردنش عفونت گوشش زیاد بوده ، شنواییشو از دست داده .... گاهی یه اس ام اسه سالها گذشت پلنگ صورتی تو رو به قهقهه وادار می کنه و گاهی قهقهه هات از تلخترین قهوه ها هم تلخ خ خ تره . آره .عادت کردی به جمله توروخدا یه گل.توروخدا یه آدامس .توروخدا یه لحظه آرامش .آره بابا اونقد پوست کلفت شدی که توی این سوز سرما به اینکه بدبختا کجا بخوابن اهمیت ندی .اصلا مگه می شه تو به همه چی فکرکنی .بر فرض هم که کردی چی عوض می شه ....یه دفه دو تا دست میاد روی شیشه ماشین. مجال نگاه کردن هم نمی ده نصف شیشرو پاک می کنه ، آشناس ؟ آره بابا زیاد دیدیشون . اینا چیه روش؟ پینه بسته .دو تا دست که صاحبش هشت نه نهایتا ده باشه . پینه زخمه ؟.دستا ولی چل سالی عمر کرده .پینه چرکه؟ یه نیگا به دستات میندازی همچین حاضرجوابن و نازک نارنجی یه نیگا به دست اون میندازی .منجمده به معنای واقعیه انجماد.عجب دستکشیه ها ،چرمش که حرف نداره از چند متری معلومه .چه طرح جالبی روش بکار بردن .همونطوری که تو دوس داری .ساده و شیک آسترشم که بافته ترکه تازه ته کش چسبونه . پینه درده؟ پینه یه لقمه نونه ؟ نه بابا اینا پینه نیس که اینا نقاشیه رو دسته . تو رو چه به پینه و وصله .می دونی چیه اینا اصلا به حس پروانه ایه تو ربط نداره اون سالمه سالمه .می دونم که ته دلت چی می گذره می دونم انقد نازکه که با یه تلنگر می شکنه .تلنگر! آخه دیدمت وقتی اونروز توی پارک باغبونه که از یه پسره جوون که همه عقل و مرام و احساسش رو توی بازوشو صداش خلاصه کرده کتک خورد فقط آروم گریه می کردی .... .همه زندگی پر از گاه هاس اصلا خودشم همچین گاه مشخصی نداره همه توش موندن !تعجب نکن تو قول دادی تعجب نکنی .حالا چه فرقی داره تعجبینگت چی باشه اگه همه رقمه دزدی دیده بودی خوب دزدیه پل جلوی خونه رو هم بذار روش .ندید بدید که نیستی ؟ هستی ؟ گاهی ته تهشم که بری خالیه .گاهی خالیه خالی هم که هستی پری .چی می گی بابا حوصله داریا .کی چی می گه؟ اشتباه می کنی . نمی کنی .می ..... ~~~~~ اقبال~~~~~ گناهت را به گوش ستاره می آویزی! نمی دانی که ستاره را یارای ستّار بودنش نیست ستاره هنر کند ستار شود و گناهت را جار زند گوشواره ای که به یکی تقدیم کردی به هزار کند ~~~~~~ روانبرگردان ~~~~~ وقتی برای شیر یا روباه بودنت هم ،حتی شیر یا خط آوردنت تعیین تکلیف می کند ترجیح میدم همیشه روباه مکار باشم حتی اگه نزدیکترین دوستم گربه نره باشه ~~~~~ کلمه ها و ترکیب های تازه~~~~~ قسمت دوم کار در منزل : الف و نون در لغت زندان
* وقتی شجرة الحیاة آدمیزادی همچون شجره نامه اش هزارو یک شاخه شود،رخ ندادن افسارگسیختگی- ای دست کم مقطعی آن هم از نوع نا شناسش، بعید نبودنش بعید تر می نماید .
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت
23:46 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت
21:34 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت
23:5 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت
21:36 توسط الهام| |
