تبليغاتX
افق روشن
افق روشن

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

اگه می بینی که یه دل نه صد دل عاشقت شدم

اگه می بینی که با دیدنت دست و پام رو گم می کنم

اگه زبونم بند اومده

اگه با دیدن چشام آتیش به جونت می گیره

اگه با فکر کردن به آیندمون نفسات به شماره می افته

اگه می بینی از شب تا صب بیداری و صدای تالاپ تولوپ قلبت رو می شنوی

همش به خاطر اون مدل برش شیشه عینکته که مثل یه پنج توی سرمشق کلاس اولیاست ولی  برعکس شده

نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 10:33 توسط الهام| |
احساس ،مادری که بدون  گذراندن دوره بارداری صاحب نوزاد می شود

 

بعضی ها با نگاه می شکنند

بعضی ها با صدا می شکنند

بعضی با آوا می شکنند

بعضی ها با ادا می شکنند

بعضی ها هم در خفا

پیدا می شود کسانی هم که بی هوا بشکنند

اما اونایی که اصلا نمی شکنند حتی ترک هم بر نمی دارن ؟

 

پ ن : حتی بلند ترین فریاد ها برای شنیده شدن نیاز به سکوتی ژرف دارن

پ ن : زیاد فکر نکن ممکنه  بترکی :)

 

نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 16:37 توسط الهام| |

 

 

نوشتن از حاتمی کیا و فیلمهاش دقیقا همون عبارت سهل ممتنع رو با خودش به همراه داره. ازیه طرف یه موضوع کاملا واضح و مشخصی رو داره نشون می ده از طرف دیگه تا می خوای به اصل و عمقش برسی می ترسی از اینکه نکنه خودت رو هم حتی گم کنی .نمی دونم چرا قبل از دیدن فیلم همش فکر می کردم یه چیزایی تو مایه های برج مینو باشه ،و شخصیتی که اگه اشباه نکنم اسمش پری بود نقش اصلی ،وخیلی بیشتر شبیه  یه بوس کوچولو ِ فرمان آرا حس می کردم،منظورم اینه که تا پیش زمینه و پس زمینه نداشته باشی درک درستی نداری...... تقدسی که به واژه پدر داده شده و یک فیلم رو با اون شروع کرده.فیلمی که 100% ضد جنگه. پرستویی (ناصر شفیعی) مهندس باستان شناسی با سر و وضعی خیلی معمولی که به خاطر کشف معدن و گرفتن حق 5 درصدی که بالایی ها منکرش شدن می خواد هر جوری شده به دستش بیاره ، مهتاب نصیر پور(راحله) همسر ناصر، زنی ساده که صبر و طاقتش به اوج رسیده و در قالب شوک روانی نمایان می شود نمی خواستم در مورد جزئیاتش بگم ولی  اصلانگفتن ماجرای اصلی یعنی گفتن تحلیل قوی که من متاسفانه نمی تونم پس اگه کسی فیلم رو می خواد ببینه بهتره بقیشو نخونه  از دیالوگایی که خوشم اومد یکی اونجایی بود که گلشیفته فراهانی (حبیبه) در جواب  رد کردن تاییدی که کامبیز دیرباز (میثم) در مورد فرشته بودنش می خواد و اون می گه فرشته ها با یه بال نمی تونن پرواز کنن
یه جایی دیگه که اصل مطلب رو می خواست بگه  که همه فیلم یه طرف و این سکانس پرستویی یه طرف . اونجا که روی تپه می ره (و تازه فهمیده که اون منطقه رو خودش مین کاشته بوده )و پاشو تو گودال می ذاره و می گه خدایا پس  این جنگ کی تموم می شه خدایا پای منو بگیر پای دخترمو برگردون {حالا خداییش این پرستویی و فراهانی تو کار خودشون خدان ها ! مگه نه؟ نه!در همینجا یه تشکر می کنم از بهزاد جون که دستت نره تو درد با این دخی کوچیکت ...چقدر این وبلاگ رسمیه ها و چقد صدای من به گوشش رسید حالا}.  ... یه جایی دیگه هم که حبیبه به باباش می گه ما ناخواسته وارد میدون جنگی شدیم که پدر و مادرمون توش  سهیم بودن مگه نگفتی آتش بس آخر جنگه.

ولی با همه اینا سریش شدن و از فرصت استفاده کردن  دیرباز یه نمه جو سنگین رو

عوض می کرد که جای خودش قابل تحسینه و می شه گفت تقریبا به برجسته شدن نزدیک.

پ ن ۱: از نظر سوژه خنده بودن جالبترینش اونجاس که پدر حبیبه تو بیمارستان ملحفه رو کنار می   زنه و دست می کشه روی پای دخترش و واکنش تماشاچیا  ....جیغ و دست و از اینا که خودتون می دونین دیگه ولی جدی جدا از لوس بازیه بعضیا خودم خیلی خندم گرفته بود

 
پ ن 2 : حالم بهم می خوره از کسایی که یه ربع صبر نمی کنن تو سالن بمونن آخر فیلم می آن و از اون طرف وسطش  پا می شن می رن             

 

نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 22:25 توسط الهام| |