روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
حالا که بزرگ شدم آسمون کوچیک شده بین این بودن و شدن چه فاصله ای ِجز جهش از ماضی؟ ! آدما همیشه واسه بزرگ کردن خودشون یکی دیگرو کوچیک می کنن پ ن : فکر کنم باید یه تبصره به قانون بقا و تبدیل جرم به انرژی اضافه کرد نقطه گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ای بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه برتر از این بی بقای خاک پ ن :انگار شنیدند این کران و یافتند تو را بی کران 
کوچیک که بودم آسمون برام بزرگ بود
نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت
4:37 توسط الهام| |
حال و هوای این روزهایم درست مثل یک سپاه بدون پاست
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت
14:57 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت
22:51 توسط الهام| |

