روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
اما چه فایده اینجا برای من تبعیدی بزرگتر است فکر می کنم به نقطه ای رسیده ام که بوی تند غریبگی دارد .......دیگه نه به چیزی عادت می کنم، نه از هیچی تعجب ، و نه انتظاری دارم 
آنقدر موشکافانه به مسائل نگریسته ام که موهایم مرا محکوم به مو خوره دار کردنشات کرده اند ،جزئی از وجود علیه خود وجود ، حکایت و داستان خاله خرسه و شنل قرمزی نیست که بشنویم و بگذریم اما باید گذشت . چه ساده لوح است کسی که تور صیاد را می بیند و باز به حرفهایش گوش می کند تور پهن است و ماهی گیر قزل آلا می خواهد اما اگر ماهی سیاه هم در تور بیافتد پس نمی زند .چه احمقانه که فقط از تجربه های بقیه استفاده کنیم و احمقانه تر که تجربه های مشابه را تکرار .دو طرف معادله ثابت می کند ذاتا هر عملی ابلهانه است .ناباورانه می شود که کسی با تردی صدای محزون رودخانه انس گرفته باشد باید"تعادل را همانقدر نگاه داریم که نیفتیم،همانقدر نفس بکشیم که هنوز برای زندگی لازم است . در ضمن باید آنقدر خودمان را کوچک کنیم که از احتیاج به هوا و نقطه اتکا هم بتوانیم چشم بپوشیم "قطره باشیم در عین دریا بودن .قانون را نمی توان عوض کرد و باید ادامه داد خاک و آب و نور و تلنگرهایی که رستن را زمزمه می کند
نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت
14:49 توسط الهام| |
دوره تبعید هم بالاخره تمام شد
نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت
22:22 توسط الهام| |


