روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
پ ن : از آن نترس که های و هویی دارد از آن بترس که بلند های و هوی می زند ببین! من با خود به قمار می نشینم و باز می بازم آنوقت تو از جادوی کلمات می گویی؟ تفاهم های بی تفهیم تقلاهای بی تسلیم تلاطم های بی تعلیم نبرد تن به تن تن ، به تن به تن با تن تنالیته مرزهای تکاپو بی هیچ حتی دریغ از هیچ مرگ ِ تمنا نه تمنای مرگ در تنگنای تبسم خیز به تنها نقطه محسوس اما پرش در جوی بی ناموس تقابل در نگاه ِژرف سکوت ِ حرف صدای ِ برف و در آخر سمفونی یک صلیب که آتش را دوست داشت ولی نمی دانست که گرمایش نمی سوزد که از سردیش سلاخ ها را هم به هم می دوزد
هیستری نوین ،سپرهای سیستماتیک ،اخذ اتوماتیکوار خودمختاری موهوم، تنش های تجویز شده ، اکتساب تمام چیزهایی که به ظاهر عالی ولی واقعا بی مضمون و تو خالی ، بروکراسی که لحظه به لحظه زندگیمان را بلعیده چنگالهای خود را به رخمان می کشد نه چون تار عنکبوت که مجال برای رهایی و شیوه فرار بس آسانست و تنها گاهی ترس را غالب می کند ،بلکه چون طناب داری که آگاهانه خود را به آن می آویزیم انگشت حیرتم را به دهان نمی برد که این مرور مکررات است، هنجارهایی که در روشنایی روز شیفتشان را با نا هنجارها عوض می کنند و کسی جز سکوت اعتراضی تحویلشان نمی دهد، گوشه های بحرانی محاسبات زندگیمان که دیگر استرس و هیجان ذاتی خود را ندارد، نقاط عطفی که به ندرت دیده می شد و اکنون جز ثابت زندگی روزانه مان شده فقط شاید ساعتش در شبانه روز تغییر کند ، خسته شدم از تمام تعارض ها خسته ام. از دلزدگی که مدام پر و خالی ام می کند . مرز هایی که در اثر فرسایش گم شده اند .از نقاب هایی که برای اثبات وجودشان تبحر لازم نیست ولی درنگی که لازمه اش است ربوده شده از نقطه های سر به سر که متغیرهایش به جای اینکه سود و زیان را روی نمودار بکشند من و تو را به افسانه آلیس می کشاند .حتی از آن ابهت که خیلی ساده خلاصه می شود در یک بهت.
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت
16:46 توسط الهام| |
آهاااااای جنگجوی کوهستانها
نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت
19:54 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت
20:46 توسط الهام| |
