دلبرم رفت و ندانست که خونین جگرم
که چرا تلخ ، چرا زرد ، چه رویینه تنم
صلح را باخته و تاخته از میدانگاه
در سرم نیست به جز خسرو سیمینه برم
هیچ رویی به جز از دید وصالش خوش نیست
من چه آشفته از این دام و دد خویشتنم
گفت :عاشق شدم این عشق رباید اثرم
فکرش این بود که من لولو شیرین غزلم
روی بنمود و ز دل برد توان ظفرم
مژده گو مهوش سوخته پیمان را شب
لیک من همره او باده گسار سحرم
با تو پیمانه ای از عمر من اندازه نشد
باز ساقی نکند عیش خمار قمرم

پسرک کوچک بود .کوچکتر از آنکه زندگی را درک کند.درست مثل هم قدهای خودش .راه می رود. حرف می زند. می خندد. عصبانی می شود .ترس برایش ملموس می شود. عشق را به نوعی درک می کند . زندگی را دوست دارد.............پسرک هنوز کوچک است . بازی می کند .مدرسه می رود .از خود دفاع می کند.به خاطر رنگ ساعتهایی که بابا برای او و خواهر و برادرش گرفته دعوا می کند .از اینکه بابا به خاطر جر و بحثشان ساعتها را می شکند پشیمان است .همچنان زندگی را دوست دارد............پسرک دبیرستان می رود . با اینکه قیافه مظلومی دارد معلم ها را سر کار می گذارد .روزی که ناظمشان در ماشین پنهان شده و او را زیر نظر دارد و خرابکاریش را می بیند خجالت می کشد. به این نتیجه می رسد که ذره بین قویتری لازم است.به آینده امیدوار است .او زندگی را دوست دارد .............وقتی محله شان را عوض می کنند عاشق دختری می شود که دیوار به دیوار آنهاست . اگر بالای بام برود می تواند او را ببیند .مادر دختر بدجنس است و خسیس. دختر پدر ندارد .پسرک پدر و مادر دختر می شود .پسرک وضع مالی چندان خوبی ندارد اما تا دلش بخواهد پدر و مادرش مهربانند .وقتی از سر کار بر می گردد بالای بام می رود و آورده هایش را با دختر تقسیم می کند .پسرک زندگی را دوست دارد............پسرک دو دختر دارد با اینکه عاشق پسر بود. ولی دو دختر تمام زندگیش هستند.خیلی خیلی مهربان است .پسرک سعی می کند زندگی را دوست داشته باشد.............پسرک به خاطر یک اشتباه هنوز تاوان پس می دهد.دنیا بر سرش خراب می شود. یک کوتاهی (یا شاید هم زیاده روی )زندگی اش را می پاشاند. پسرک نمی تواند زندگی را دوست داشته باشد
نمی دونم شما با حوادث زندگی چه جوری کنار میاین ولی چیزی که باعث شد من این پست بنویسم مسائلی که واقعا توش می مونم .به طرز عجیبی چند تا از وسایل اتاقم گم شده و به طرز خیلی عجیبتری به چشم زدن اعتقاد پیدا کردم .بعضی از اتفاقاتی که توی روز می افته رو حس می کنم قبلا هم دیدم و برام تکراریه اما وقتی فکر می کنم می بینم نه .اصلا. یادم می آد اون موقع ها (۴ ۵ سال پیش) چشم زدن مثل موضوع لولو و هیالو واسه بچه ها بود برام.اما الان چیزایی دیدم که مطمئنم جز این نمی تونه باشه . خوب اکثر افرادی که مثلا می خوان از جنبه علمی به این مسئله نگاه کنن می گن تجمع نیروییه که روی یه شی یا شخص متمرکز می شه . حالا مثبت و منفیش بماند .(البته چون ذهنیت ما از چشم زدن یه اتفاق بده واسه همین حتما این نیرو همیشه منفیه)حالا یه بدبخت که بین مردم به چشم کردن معروف می شه گناهش چی بوده ؟تا اینجا رو که کاملا منطقیه می شه قبولشون کرد.ولی حالا superstition ها (نمی خوام صریحا بگم خرافات) چی می گن:اگه مادر باردار مرده ببینه ، اگه بچه ای گور زاد باشه .اگه ......هزارتا اما و اگر و اگه دیگه .(اشتباه نشه اصلا اینا رو قبول ندارم) چیزایی مثل سرنوشت و تقدیر سوالای جواب داده شده ذهن اکثر ما هستن بالاخره یه دلیل منطقی هر کس واسه خودش داره .حالا بماند که یکی اصلا قبول نداره و یکی اونقد بهش ایمان داره که تمام ذراتش رو مقدر شده می دونه .ولی جدا یه مورد مثل داستان بالا پیشونی نوشته؟واقعا رنگ آبیه وسایلی که برای چشم زخم می گیرن انرزی رو خنثی می کنه ؟چرا از چشم بندی لذت می بریم کلی پول واسه تماشای سیرک می دیم اما از جادو می ترسیم .اصلا از جادو چی می دونیم ؟چرا یکی بتونه از آینده بدونه ؟چرا بعضی از خوابامون واقعی می شن .یا چرا بعضی روزا صبح که بیدار می شیم یه حس بد می گه که اون روز بده؟چرا این فالهایی که یا هندی ان و یا از روی ستاره یا ماه تولد و یا حتی فال حافظ درست از آب در می آد؟
صمیمیت
صدا
پرواز
یک آغاز
سلوک تن
سکوت من
هوا آبستن آهن
خیانت در رگ ایجاز
زمین در بطن یک رویا
زمان ها، گاه ها، بی گاه
راه ها بیراهه و گمراه
ستایش باز با آواز
موج ها سنگین
پی مرداب
نقش ها رنگین ،دروغین
در پس مهتاب
تاب ها، بیتاب ،غمگین
آب هم نایاب
یا در خواب
رهگذر با ناز
در اعجاز
آسمان آغشته ابهام
با یک راز
خاک هم تفتیده از ایهام
در یک ساز
با صدای اهرمن از پشت یک الهام
می کند آواز
وای از سرمستی آلام
امان از ساز
ساز بی دمساز
