مانده یادگاری
اوج شعر و قصه
رقص نسترن کو؟
قاب دور قالی
گشته زرد و خالی
ساعت دیواری
عمر یاس من کو؟
قلب گرم گلدون
باغ پر ز ریحون
ساده تر از این رود
دستهای من کو؟
که
سفید ترین سفیدی ها نتوانند روسفید شوند
مامان می خواد به زور منو دکتر ببره ولی سمج تر از این حرفام .
...میترا که صدام می کرد مجبور بودم برای رسوندن نگاهم به سمت چپ یه مسافت ۱۸۰ درجه رو مدام طی کنم ، دقیقا روبه روم بود و گریز از نگاهش خیلی سخت.میخ من بود.وقتی با اون ژست (دوستام می گن عینهو دراکولا )چشمامو مینداختم تو صورتش سریع خودشو جمع و جور می کرد و صورتش رو بر می گردوند.فقط اون شب نبود همش می دیدم که زوم کرده روم بعدشم هی مثل فیلمای رمانتیک صحنه آهسته می زنه .....ولی واقعا فرق داشت،حتی لبخندش فرق داشت نه از اون فرقایی که تو کتابای فهیمه رحیمی ِ،نه اون چیزایی که تا اون موقع دیده بودم نه اونایی که دوستام ،تجربم ،و نه همه زندگیم در اختیارم می ذاشت، نه من خودمو که نمی خوام گول بزنم من عاشق نشده بودم ،مطمئنم که فرق می کرد.
.........
یه دفه بلند صدا زد سیامک در گوشش یه چیزی گفت سیامک هم اطاعت امر کرد و سه سوته دست پر پیداش شد .از جاش بلند شد شروع به تعارف کرد .( ولی عجب انتخابی داشت .یعنی انقد خبره؟)....
به من که رسید نوع حرکاتش مجبورم کرد که زل بزنم تو صورتش ،خیلی آروم(حالت زمزمه داشت)گفت:همیشه سعی کن درست فکر کنی و به موقع این مهمترین چیزیه که بهش رسیدم. ازم دور شد .به انتهای سالن که رسید داد زد:بالاییا ،پایینیا هیچکی نمونده ؟صدای مسخره بازی و همهمه بلند شد :موش کور/جن کوچولو/عمه لیلا /خاله ریزه
دوباره برگشت .این دفه حرفشو کامل زد.حرفاش منطقی بود .آهنگ موزون داشت اما من عاشق نشده بودم .خیلی روی این جمله تاکید داشتم نه به خاطر اینکه دوستام یه نگاهی دیگه بهم داشتند ، نه به خاطر اون همه فلسفه و دلیل و منطقی که واسه کوچیکترین مسائل داشتم ،فقط برای خودم خیلی مهم بود. هیچ کس به خلوت من نمی تونست نزدیک بشه ،این ادعا نبود هر کی منو می شناخت کاملا می دونست ولی نمی دونم چه جوری سنگ صبور همه دوستام بودم حتی گاهی اوقات هیچ علاقه ای به دونستن زندگیشون نداشتم ولی اونا خودشون تعریف می کردن . ولی اون داشت یه جورایی بهم نزدیکتر از بقیه می شد .خیلی برام عجیب بود با اون همه بد بینی که من داشتم با اون احتمالاتی که نمیدونم چه جوری واسه یه مسئله کوچولو از ری و روم سوار می کردم که اگه به یه غریبه می گفتم حتما از صد تا اگه نه از نودتاش سه چارتا شاخ رو سرش سبز می شد با اینکه نرگس روز قبل کلی در موردش باهام حرف زده بود ،با هزارتا کوفت و زهرماری که تو این کله اعجاب انگیز خودم مرور می کردم با این وجود حرفاشو رد نکردم آخه از همه نکته های انحرافی که وسط حرفا تک و توک مینداختم برنده میگذشت .تازه خیلی نزدیک به همونایی که تو ذهن خودم بود .حالا بقیه تو همون دو سه تای اولش گند می زدن.
......
از بابت بابا خیالم راحت بود چون هم فرشید و فراموش کرده بود ،یعنی هیچ حرفی ازش نمی زد، هم اینکه تا صحبت از عروسی و اینجور حرفا می اومد وسط می گفت :ما یه دختر داریم می خوایم ترشی نیست در جهان درست کنیم .دستاشو که باز می کرد می پریدم بغلش ...وقتی روپاش میشستم،شروع میشد عسل منه نبات منه .....یه دختر بیشتر نداشتیم /خوب نگرش نداشتیم /شغال اومد و بردش /رو بوم نشست و خوردش/شغال با غ بالا.....
عموم می گفت :با این همه ناز و ادا که بابات واست می آد چه جوری لوس نشدی جای تعجبه.البته این برام تکراری شده بود زیاد شنیده بودم که چهرم خونگرم نیست به دخترای افاده ای و مغرور می خورم بعد از چند تا برخورد هم می گن که اصلا فکر نمی کردن رفتارم انقد متفاوت باشه .راستش زیاد سعی نمی کنم که مهربون باشم ولی اینو هنوز نفهمیدم که نمی تونم یا نمی خوام برداشت اولشون رو عوض کنم
وای .حالا به جاش مامان خوب تلافی می کرد ،تا فرصت گیر می آورد می گفت من هنوز دلم پیش فرشیدِ واقعا تکه من فقط خیره می شدم تو چشاش چون حرفای تکراری خستم کرده بود
..............
همیشه هر چی بگیره یه راست می آد به من نشون می دهنم نمی دونم چرا ولی عکس العمل منم معمولیه نه هچ وقت ازش خواستم نه تو ذوقش زدم
همه چی مثل یه برنامه منظم پیش می رفت
خیلی خیلی گرم بود مثل آتیش ولی ملاک من گرماش نبود چون گرمارو همه دارن.......یعنی هنوز همون آتیشه .اگه آره پس چرا گرم نمی شم ،یا اینکه یخ بدنم آب شده دیگه هیچ احتیاجی به گرماش ندارم.پس چرا خیلی چیزا فرق کرده .مگر اینکه اون قد هوا سر شده باشه که گرمی اون از دست رفته شایدم این سردیه که فاصلمون رو زیاد کرده و گم شدیم
لباساش ،کمدش،همه هیکلش یه بویی می ده این عطر عجیب از کجاس چرا تا حالا ندیدم
شب که می شه از شدت خستگی وا می رفتیم هیچ کدوممون اهل سریال نبودیم از هر ۱۰ /۲۰ /۳۰ شایدم ۱۰۰ تا نگاه من یکیو جواب می داد
سر کار مثل اون موقع ها منظم نمی ره اضافه کارهم که اصلا کاراش فرق کرده مهربونیش هم شرطی شده تازه نه محیط خونه و نه حتی خود من عوامل شرطیم نمیدونم .نمی دونم چشه
یعنی تو همونی که من به خاطرت با همه چی جنگیدم چشامو نبستم گفتم :افتخار می کنم که با چشای باز ِ باز موانع رو از سر راهمون بر می دارم
ادعای من ، انتظار من از زندگی ( گاهی اوقات که به آینده فکر می کردم) این بود که من عمرا مثل بقیه که نژاد زن محسوب می شن حسود باشم یا همش بپام که کجا می ره ،کی می آد،من باید اونقد پخته اشم اونقد تمرین کنم اونقد راه حل جدید داشته باشم بعدش ازدواج و گر نه اصلا ، اینو از ته دل می گفتم ولی باید هوای مامان هم داشته باشم .
دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر غرورم و رفتم کنارش نشستم نگاه عجیبی کرد همراه با ابهام .هر چی تو دلم بود ریختم بیرون ولی به نظر من نتیجه ای نداشت ۷ سال زندگی رو خلاصه کردم .جملش رو بهش برگردوندم (این عادت همیشگی منه)گفتم:باید خوب فکر کرد،درست ، قبل از اینکه دیر بشه ، دستش رو گرفتم و گفتم :نمی خوای فکر کنی،فقط نفس عمیقی کشید
......پرده جلو و عقب می ره می آم جلوی پنجره چه هوای ِخوبی چه آبی ِ قشنگی ،نازی گنجشگک کوچولوی مامانی ،چشمامو یکی می گیره ، یه دفه فریاد می زنه همش بازی بود فقط به خاطر تو ، هیچی نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه.برمی گردم می بینم که روی کاناپه خوابش برده .حسابی خیالاتی شدم داد می زنم ازت خسته شدم می فهمی از همه چی خسته شدم از خودمم خسته شدم این بود این چیزایی که تو می گفتی، این بود نتیجه این همه فکر و فلسفه مون، این بود اون بهشت غیر قابل وصف دو نفره ،اون دوست داشتنی که هیچ وقت نخواستیم چشم بسته و از روی هوس و خیال باشه ،نخواستیم بچه گانه باشه این بود اون قول و قرار با خودم که هیچ وقت عاشق کور نباشم چی شد ؟ کجا رفت؟
کیفشو برداشت ،نای بستن در و حتی نداشت زد بیرون.لیست آخر هفته رو برداشتم داشتم آماده می شدم چشَم به عکس دوران دبیرستانم افتاد انگار که به عکس دوخته شده باشم نمی تونستم چشمم رو ازش بگیرم صدای زنگ تلفن رو شنیدم .سریع گوشی رو ورداشتم .بله خودم هستم. .....نه............. نه باورم نمی شه به این راحتی بمیری.....نه ........نه....نه از شدت صدای خودم از چرت پریدم اینا چیه دیگه واقعیت و نمی تونم تشخیص بدن همش کاووس نکنه واقعا خل شدم یعنی من منتظر چیزیم؟
آخه منتظر چی؟ من زیاد از شیرینی خوشم نمی آد اگه تلخی د رکار نباشه هیچی معنا نداره من منتظر چیم؟
آره......یعنی همینه؟ طعم تلخ تلخ ِ تلخ تلخی تو تو تلخی درست مثل همون کافه گلاسه ای که من دوست دارم.
