مثلا ........مثلا می شه یه نردبون باشه که تو رو هر جایی که دلت می خواد می بره
بالا /بالا /بازم بالاتر !
یا یه چاه باشه که می کشونتت به جای که واست پایینتر از اون وجود نداره !
شایدم یه جاده که هر چی جلو میری هیچ فرقی نداره فقط و فقط حرف خودشو ....
می شه.......
_کی گرفتنش؟
_صبح.
(روی صندلی چرمی تنگاتنگم می نشيند)
"چند سالته؟"
(ساعتش من و ميخکوب کرده بود)" آ آ "
"به من نگاه کن."
"20."
"اسمت چيه؟"
(غضب آلود به چشمانش زل زدم.)
"گفتم اسمت چيه؟"
"هر کی هرچی می خواد صدام می کنه"
"يکبار سوالو می پرسن......شناسنامه که داری؟"
"فرض کن طوفان. فرقی ام می کنه؟"
"ما اينجا فقط اثبات برامون مهمه .حاليت که می شه "
(سرمو برگردوندم ،توی اون نور می شد به راحتی تارو پود پرده رو شمرد)
"وقتی يکی باهات حرف می زنه بايد تو چشاش نگاه می کنن ."
"برای من بايدی وجود نداره ...............آره ..............خيلی وقته."
"ببين دختر کوچولو کسايی که حاضر جوابی می کنن يا سر بالا يه چيزايی می پرونن (اين تيکه شوبزور شنيدم)ممکنه ديگه هيچ وقت بيرون نيان(سرشو اونقد نزديک آورده
بود که گوشم مور مورمی شد)
"آخه اينجا اومدن و رفتن هر کی با منه"
"اينايی که تو می گی به من هيچ ربطی نداره"
"د ِ نشدا......من از جسارت خوشم می آد،ولی.."
"تو خوب از خيلی چيزا خوشت می آد"
"هر چيزی جايی داره "
"اتفاقا(نفس بلندی کشيدم)من مدتهاست که جای ِ خودم و تعين کردم."
"دختر، من هميشه مثل الآن مهربون نيستما"
"برام فرقی نمی کنه"
"به من نگاه کن"
(به خودم قول دادم فقط امشب خواب طاووس ببينم طاووس طاووس طاووس حالا همينم مونده که کاووس کرکس نصيبم شه ........با اينکه خيلی آروم گفتم ولی يه دفه ديدم لبش بد جوری چپ و راست می شه ...انگار ......ولی با چه نظمی فندک
و بالا مينداخت .....)
"باشه خودت خواستی "
"من هميشه خودم می خوام"
( صدای ویزویز مگسا کلافم کرده بود .........نيم ساعتی بودش که فقط به لاکای پام
فکر می کردم)
(بد جوری از کوره در رفته بود.یه دفه با حالت کاملا غير ارادی پرسيد)
"چند وقته با اونا کار می کنی ؟ سه ماه؟ شيش ماه؟ یه سال؟"
"اونا؟!"
"اه شورشو در آوردی دختره ی سمجِ.بهت نمی آد خنگ باشی"
"من فقط برای خودم کار می کنم. می فهمی؟.....می تونی اینو بفهمی یا نه؟
"هرچيزی اندازه ای داره"
"خوب می دونم "
"اونا همشون کارشون تمومه .الآن با دو ساعت ديگه چه فرقی داره؟ امروز و فرداست که بگيریمشون اونا الآنشم مردن.آره ..بالاتر از سياهي که رنگی نيست. ...سعی کن خودت و گول نزنی"
"اتفاقا برای من همه رنگا بالاترن. حتی خود سیاه"
(همونطوری که داشت با انگشتاش ور می رفت و می چرخوندشون غرولندکنان وآهسته چند بار پشت هم زمزمه کرد :دختره سلیته)
"دروغ تو هيچ فايده نداره جز اينکه خودت بد می بينی"
"برای من بدی یه چيزه که اونم همين الآن با تمام وجود حسش می کنم "
"می دونیکه می تونم هر کاری بکنم حتی حتی....... ببین می دونی اگه تو پسر بودی تا حالا چنتا خوابونده بودم تو گوشت ،لگدام صدایی برات نذاشته بود..........(لحن صداش و عوض کرد)ولی خوب این رسمش نیست ........دیزی و توی قابلمه مسی با گوشت کوب درست می کنن ولی توی ظرف بلوری فقط آبشو می ریزن"
"خفه شو .آشغال عوضی /احمق "(همه حرفاشون به همین ختم می شه .کاش می تونستم یکم واسش تاسف بخورم)
(در حال چرخش سر به راست و چپ)"با من که نبودی"
"سکوت"
"آهای"
"سکوت"
"با توام"
"از همه متنفرم"
"حالا رسیدی به حرف من که خوشگلی دلیل پافشاری نیست."
"ـ"
"ببین فقط بگو چند نفرن و اسماشون.....قول می دم آزادت کنم همین الآن بدون هیچ چشمداشتی"
(دیگه برام مهم نبود که چی می گه........برگشتم سراغ فکرای قبلیم ...وقتی من و آوردن هوا روشن بود سرمو آوردم پایین چشامو محکم فشار می دادم خیلی سخت بود که با ورور اون بتونم تمرکز کنم ...........آره من از این طرف اومدم و ولی این یارو آبادانیه رو از اون طرف...حتما یه راه دیگه هم داره.......یه دفه توی اون سرما مثل کتریی که داره قل قل می کنه جوش آوردم یه چیزی مثل پتک محکم روی شونم خورد)
"خوب تکلیف ما رو روشن می کنی یا نه؟ وقت زیادی نداری .....سریع"
-
-
-
-
(بارون شدیدی می اومد فقط فکر می کردم بدون اینکه بدونم به چی باید فکر کنم و چرا ........از بالای تپه صدای بلندی اومد بیست شایدم سی ثانیه صبر کردم یه دفه برگشتم ولی هیچکی اونجا نبود)
"سگ بد بخت ......می مردین اگه یه تیر دیگه می زدین"
(هنوز لاکام پاک نشده بود می شد .........اه لامصب تیغ و از تو جیبم برداشته.... ..حالا چی کار کنم ؟ إدر نوشابه اونم توی این برهوت تو دیگه از کجا پیدات شد.به هر زوری بود لاکو پاک کردم و ریختم روی زبونش بالافاصله سیگارو روشن کردم....نگاه خاموشش در چشمانم قفل شد .....دومی را روشن کردم .زوزو ی آرومی میکشید
سومی
چارمی
پس بگو چرا می گن سگ جون ............بمیر دیگه.....چرا اینطوری به من نگاه می کنی ........با روشن کردن پنجمی چندبار زندگی را در نگاهش تجدید کرد و.......)
زیر باران که دیگر امان نمی داد آهسته فریاد زدم
""می روی و گریه می آید مرا
اندکی بنشین که بارا ن بگذرد""
اکنون دوباره صدایت می کند.
اگر چه دیگر هیچ آواری به جا نمانده تا تو را رصد کنند .
آن ها آنچه را می بینند نمی گیرندش چه برسد به اشارتها.
فاصله ها تهی شده اند .
تو در کدامین مرداب رشد یافتی که چنینی؟
من ساعتهاست در بیراه در کمین نقطه مجهول ذهن تو قندیل بسته ام.
هر چند ذوب شدن هم تلاطمم را نمی کاهد.....
از تمام مکررات بیزارم جز این که خود می دانی .
تنها حادثه بود و بس.
من را آخرین حادثه ساخت.
