ٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
من از کجا می آيم؟
به مادرم گفتم:"ديگر تمام شد"
گفتم:"هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم."
سلام،ای غرابت تنهايی
اتاق را به تو تسليم می کنم
چرا که ابرهای تيره هميشه پيغمبران آيه های تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوری ست که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب می داند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه های باغ های تخيل
به داس های واژگون شده بيکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد....
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود ،
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
وسال ديگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای يار ،ای يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد........
به پايان رسيديم اما
نکرديم آغاز,فرو ريخت پرها
نکردیم پرواز.
ببخشای
ای روشن عشق بر ما,
ببخشای!ببخشای اگرصبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکرديم؛
ببخشای
اگر روی پيراهن ما
نشان سحر نيست ؛
بخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
خبر نيست.
نسيمی
گياه سحر را
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بيداريش می کشاند
و ما کمتر از آن نسيميم
در آن سوی ديوار بيميم .
ببخشای
ای روشن عشق
بر ما ببخشای!
به پايان رسيديم
اما
نکرديم آغاز؛
فرو ريخت پرها
نکرديم پرواز.
(شفیعی کدکنی)
من بودم
و تو هستی
تو همان لهجه تند تب باد
تو همان لحظه ناب
در نظر از گذر ژرف خیال
بر لب غنچه بال
جز پر شبنم دل
تو بودی که از رخنه تنهایی سرک کشیدی
نگاهت روزنه روز را با مخمل شب به دریچه دریا گسترد
.........تو که طنین عقیم کوچی
مرا دریاب
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری؟!
ـنه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندمزار
همه را می شنوم می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا خوبی به تو می اندیشم
همه جا
همه وقت
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از جرعه جامم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
((((فریدون مشیری)))))
این است
که زمین چرکین است
(شفیعی کدکنی)
اگه گفتین چرا؟
(مهلت ارسال جواب ها حد اگثر تا ۱۲ / ۱۱ )
تمدید نمی شود
چشمانم سنگين است
و پلکهايم حق مسلمشان را با خساست از آنها می گيرد
آسمان هم برايم تکراری شده
از تمام د يالوگ ها با لحن کشدارشان یا حتی معصوم و کودکانه می گريزم.
سعی می کنم آبی باشم اما نمی توانم
زنگ خطر مرا در تنگنای نفس های سرسام آورش می بلعد اما دريغ! بی درنگ بدون تغییر از بازدمش در آن سوتر روی حيات سر می خورم (درهمان هوای آزاد)
من از افسانه بدم می آید . اسطوره ديگر کدام است؟
هر از گاهی که دلم هوای تو دارد لمس تکه سنگ زمرد ين اکسير کمال مجالی برای هراسم نمی گذارد .
آستان تو زيباست آنقدر زيبا که بچگی ام را دوست تر دارم
هر گاه به روزنه خيال گريز می زنم رد پایهراسناک جنون فرا سوتر از نيزارها مرا به خود می خواند.
تب تندم زبانه می گيرد آن را پس می زنم وقتی بر می گردم:
استشمام جسارت های يخ زده
استنشاق هوای کدر
هوايی که نه اکسيژن دارد و نه ژن های رازآلود عشق خونت را می سازند اما قصد آن هم دارند
و من از فرط ترديد تمام زندگی را يکرنگ می بينم
اکنون برای من
همه چيز تنها يک چيز است
و تو خود را آنگونه ساده می آرايی که گويی ذات زيبايی از تو مزين شده
تو را دوست دارم
سايه ات را دوست دارم
و سوکوتت را
اما اين چه سکوتيست؟
...
آيا تو درا التهاب آشوبم حک شده ای؟
يا اينکه...
يا اينکه تجسم انعطاف وجدان منی
يا بازتاب تمام من
يا حتی من!
در پيمایش خود ثانيه ها ساعت ها و سالها مکث می کنم اما هيچ نمی يابم ولی با نگاهی گذرا از تو به خود می رسم آ ندم در گرمای سوزناک درکت ذوب می شوم..و با سوز نگاه های
برفی ات در قالبی ديگر کمال می گيرم
چه تولد شور انگيزی
