تبليغاتX
افق روشن
افق روشن
 

نام بازی: خاطرات

نام دعوت کننده: آرمان (فردای روشن)

تارخ تولد : ۸۷

بازیه یلدا که یه چیزی شبیه به این بود رو داشتیم ولی خوب از اونجایی که من دعوته هیچ کس رو رد نمی کنم پس بازی می کنیم (لازم به ذکره که در اینجا هیچ خط و نشونی نکشیدم برای دعوت به بازیه بعدی:)  )

 

یه بار کلاس سوم راهنمایی بودیم امتحان نهایی داشتیم.معلممون گفته بود دوازده خط کمتر نشه ها. بعد ما رفتیم تو جلسه.انشا رو نوشتیم .مقدمه از حفظ شده ی مخصوص امتحان رو نوشتیم. خطمون رو درشت تر کردیم. دقیقا به خاطر داریم که کلمه بیشتر را به جای شیش تا دندونه هشت تا دادیم و از این قبیل .اما هیچ افاقه نکرد که نکرد.ذزه ای تامل کردیم و در آخر یه قال الائمه در بالای بالا اضافه کردیم و یک حدیث فی البداهه ساختیم زدیم تنگه انشا. قابله ذکره که یه مدتی هم تحمله عذاب وجدان می کردیم.

یه بار پنج سالم بود رفته بودیم ساری.داشتیم روبه روی مغازه ها سیر می کردیم که ناگاه یک عدد خانوم با قدی معمولی با چادری مشکی به سرعت از کنارمان ردشد و با  شدت با من برخورد کرد و راهشو گرفتو رفت.منم دنبالش کردم شاید حدودا سی متر اونطرفتر رسیدم بهش با شدت خودمو بهش زدم پامو گذاشتم به فرار به سمت عقب(بماند که بازم احتمالا خودم بیشتر دردم اومده بود). تازه بابام داشت کشف می کرد من نیستم که دوباره به این طرف رسیدم.خدا می دونه این خاطره هر بار که یادم میاد چقد حال می کنم  : دی

یه بار یه فیلمه  ۳۶ تایی در دوربین انداختیم و به اتفاقه دختر خاله و داییه محترم در اشکاله مختلفه منگلیستی،هندی،دلقکی،عشوه ای و و و ... عکس گرفتیم در کوه و دشت و طبیعت و خانه و کاشانه .در آخر یه عکس به مرحله ظهور رسید و آن هم از عجایبه خلقت بود و بقیه جمیعا سوزید .سه تا عکس از چند تا درخت، پشته بومه کاه گلی و یه کامیون از فاصله بسیار دور ، آسمونه و یه منظره دیگه،رو هم افتاده بود که من هم در میانه این همه شی دیده می شدم  معلوم نبود با چه قدرتی وسطه آسمون رویه پشته بوم چپه واستادم. روزی که عکسو دیدم از خاطره ترین روزام بود.

راهنمایی که بودیم کله مدرسمون شصتو خورده ای بودن. یک گروه بود که اشرار بود. که دوچرخه پیش نماز پنچر می کرد. زنگه تفریحا تو کوچه سپری  می کرد .زنگه مردم رو به داخل یا پایین می کشید روش چسب می زد فرار می کرد. می رفت تو دفتر از مدیر تقاضای دیکشنری و توضیحه برخی لغاط و اصطلاحات می کرد و البته مدیر متعجبانه و متصبرانه جواب می داد ....هزارتا خاطره مرور شدا

سرعته بیش از حدم بسیار خاطره میافریند. یه بار یه اتاق بود که هیچ کس نباید به داخلش می رفت .بعد یه روز ما سرمان پایین بود نفهمیدم این همان اتاق است با سرعتی جت مانند داخل شده و در چشم بر هم زدنی رسیدیم به جایی که مخصوصه نشستن بود رفتیم بشینیم ملتفت شدیم اشتباه آمده ایم .نحوه خروج عمرا ذکر نمی شه وبعدا که واسه بچه ها تعریف کردیم و هزارتا ربسه رفتیم معلوم شد که خیلیا خواسته این اتفاق براشون بیافته اما همون دمه درگاه در سرعتگیرشون عمل کرده .من متاسفانه سرعت گیر ندارم،آی ضایع شدیم....یه روزم یه مراسم داشتیم . همه با ماشین رفتن من جا نبود پیاده اومدم (پیاده و سواره ربطی به سرعت نداشتا)البته خیلی نزدیک بود. رسیدم به دره مسجد حالا یه در دو در نبود که هزراتا در داشت همشم بسته بود .از یکی پرسیدم این دره اصلیه زنونس گفت آره .رفتم تو پرده رو کنار زدم ناگاه دیدم که زنی دارد به بچه خود شیر می دهد .نحوه خروج عمرا ذکر بشه :-"

یه کلاسی می رفتیم که بالاخره آخرشم نفهمیدیم این خانومه که پشته میز می شینه دقیقا چیکارس. یه روز خانومه گفتش: دخترم اینا فرمای جدیده از این به بعد ثبته نام جدید تو اینا باید باشه،من یه قسمتاییشو پر کردم بقیشو نمی دونم خودت پر کن. فرمو گرفتم یه بار نگاه کردم.نه. دوبار نگاه کردم .نه خیر ، خبری از اسم ما نبود . گفتیم خانوم مثل اینکه فرمو اشتباه دادین .اسم من که تو اینا نیس.گفت : نه درسته همین الان آخرش نوشتم .یه نگاه کردیم دوباره (سه باره؟)بعد به اتفاقه خانومه رفتیم رو هوا ..ها ها ها ها .فکر می کنید چی بود؟ یعنی کی بود؟ چپه می نویسم ...   یلاهنون ایور :)))))....اینو گفتم یه چیز دیگه هم یادم اومد .یه بار سره کلاسه یه درسه تخصصی بودیم یکی که خیلی ادعاش می شد پا شد یه کتاب معرفی کنه گفت :کتاب فلان ، نویسنده الناز شاکر دوست .خوب دیگه چون خودتون می تونین ادامشو تصور کنین من نمی گم که ما و کلاس و استاد کجا رفتیم.

دوره زمونه گرونیه.دعوت کردن هم گرون تموم می شه پس بی خیال می شویم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

 دستگاهی با قدرت مکش بسیار بالا و حجمی اندک بهش نزدیک می شه لوله باریکه دستگاه را جلوی گوشش می زارن .(یادش نمیاد که این عمل قبل از یه اپسیلون مانده به حالته هیپنوتیزم فرو رفتن یا بعد از خروج اپسیلونی از این مرحله براش اتفاق افتاده تنها مسئله مهم اینه که وضوحه حالته خواب یا بیداری بر اون مسلم نبوده .) دستگاه تمام محتویاته کله اش را به درون می مکد.

دستگاهی با قدرت مکش بسیار بالا و حجمی اندک بهش نزدیک می شه لوله باریکه دستگاه را جلوی گوشش می زارن .(یادش نمیاد که این عمل قبل از یه اپسیلون مانده به حالته هیپنوتیزم فرو رفتن یا بعد از خروج اپسیلونی از این مرحله براش اتفاق افتاده تنها مسئله مهم اینه که وضوحه حالته خواب یا بیداری بر اون مسلم نبوده .) دستگاه گرد و غبار ذهنش را به درون می مکد.

دو دستگاه با قدرت مکش و حجم زیاد روبه روی دو گوشش قرار می دهند اول یه دستگاه رو روشن می کنن محتویات کله همراه گرد و غبار ذهن به صورت دورانی ابتدا وارد یک دستگاه شده با جداره ها برخورد می کند و بعد که به نقطه ورودی می رسد و تنها در همین نقطه قدرته مکش کمتر از جاهای دیگر است دستگاه دوم می تواند محموله را به درون خود بکشد و به همین شکل .....

در فاصله ای که محموله در هیچ کدام از دستگاه ها نیست آزمایش شونده فرصت دارد تا به انتخابه مدله بعدی و همچنین مجهز کردنه خود به روش درست و به موقع خاموش کردن دستگاه بپردازد.

 

ترس گرایی

۱) حوزه فعالیت تلقین در زندگی؟

۲)آیا تلقین مثل ورود و خروج هوا به بدن (نوعی تنفس ) محسوب می شود؟

۳) آیا تلقین با ترس رابطه مستقیم دارد؟

۴)تر س با تلقین مثبت زیاد از بین می رود؟ یا تلقینه منفیه زیاد باعث ایجاد ترس می شود؟

۵)وقتی می ترسیم همه علائم عوض می شود یا وقتی علائم عوض شد شروع به ترسیدن می کنیم؟

۶)ترس عامل تلقین یا تلقین عامل ترس؟(چه کسی حرف اول را می زند؟)

۷)بی تردید جنسیت در ترس موثر است.حالا این جنسیت است که به محدوده تلقین سرک می کشد؟ یا تلقین که پا در کفش جنسیت می کند؟(البته جدا از آنجا که ترس جنسیتی محافظ به حساب میاید)

 

بعد نوشت : از چی بیشتر می ترسی؟ 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

با یه مستطیل آبی شروع می شه ،[ وقتی دوربین به طرز خیلی عجیبی می افته روی ماشین ،تازه مشخص می شه مستطیل آبی آسمون بوده.]چند دقیقه خیابون ، پژو کوچک از دور ، یه قسمت از زمین سنگیه کنار و یک تکه از آسمان را می بینیم ،[ توی یه مسیر مستقیم و بدون اینکه زاویه دوربین عوض بشه .....سر پیچ صدا به تصویر اضافه می شه .دوربین داخله ماشین می ره  و مثل یه شخص ثالثی که وجود نداره گاهی به راننده و بیشتر به دوستش نگاه می کنه .] به محض رد کردن پل دوم سرعت گرفتنه ماشین هم به طور وحشیانه ای شروع می شه .سرعت بیشتر و بیشتر و بیشتر ،یه جابه جایی کوچک،برخورد با در آهنین بزرگ ، صدایی مهیب، در مثل خمیر بازی به شکل جلوی ماشین در میاد ، فرمون می چرخه به راست، ماشین روی نیمه دوم در می ره ، دره اول پرت می شه روی چنتا زن [ همزمانی ، همه حوادث خیلی خیلی به هم نزدیکن و به شدت تند انجام می شه ، و تا قبل از به فکر رفتنه راننده در کمتر از ۵ ثانیه ] ماشین از نیمه دوم در و موزاییکایی که در زیرش چند ردیف چیده شده بودند و احتمالا برای دیگه نذریه دیگری بودند به عنوان سکوی پرش استفاده می کنه  همچون شناوری ابتدا به پرواز درمیادو بعد سقوط می کنه روی یه عالمه بچه .[بالا و پایین رفتنه روی کله بچه ها حس می شه .]دوربین اینبار با هراس و لرزشه بیشتر ناگاه ۵ متر جلوی ماشین رو نشون می ده و روی چراغ های خونینه جلو  اندکی مکث می کنه تا به بیننده تداعیه چشمانی خون آشام کند یا خون جلوی چشمها را گرفتن یا  هر چه از این دست را گوشزد می کند. به جمعیت نزدیک می شود ، جمعیتی که به جای فرار کردن یا مات مانده اند یا حداکثر جیغ های نه چندان بلند می کشن با قربانی گرفتن چند دست و پا از جمعیت صدای آرامی میکند و ماشین بالاخره می ایستد.

دور بین داخله ماشین می رود و از فضای بیرونی دیگر ببینده هیچ نمی بیند ، صدایی تلفات را  دو زن و ۵ بچه که درجا مرده اند و  شماری .... اعلام می کند[ این صدا نه  در سکانس های قبلی نه اینجا قبلا شنیده نشده احتمالا گوینده اخبار در سکانسه آخر باشد] . راننده درده شدیدی در کمر احساس می کند در حاله کشیدنه نفس عمیق دوربین هم از بینی اش وارد فضایی سیاه گاه با رگه های قرمز می شود و بعد بلافاصله از بینیه دوستش در اتاقه عمل بیرون میاد ... همه آدم های مرده رژه رونده ، دوسته به کما رفته ، دو پای فلج

 با درده وحشتناکه راننده در ناحیه قفسه سینه و کمر به صحنه حادثه بر می گردیم. راننده دست در جیب می برد و چاقوی کوچک ناخن گیر را بیرون می کشد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

انتخاب

از بین گزینه های زیر فقط چهار تا را انتخاب کن.

۱)خدا خرمایی  ۲)خرما خدایی ۳) خدا شکلاتی   ۴)خرما گردویی

 

انتخاب+ان

از قدیم گفتن هر کی دلش پاک باشه ، زندگیش پاکه. خوب می دونی که من نه حوصله پاک کردنه این زندگی رو دارم نه وقتش رو! عجالتا اگه زحمتی نیست بیا این خرت و پرتات رو از تو دله ما وردار که قصد دارم غبارروبی ای کنم که بتوان زین بعد پشته گوش را هم دید.

 

انتخاب+ات

گل     گل      گل

گل از همه  رنگ

شما که به سرت شامپو گلرنگ نمی زنی ، غلط می کنی تبلیغشو می کنی!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

هنوز هم هر روز می تونم عاشق چشم هایی بشم که آروم و قرار نداره که وقتی باهاته مثل بید می لرزه مثل موقعی که سرما تو زمستون تو تمومه وجودت رسوخ می کنه و بی اختیار می لرزی .چشم هایی که تاب نداره و بی قراره تا وقتی که تابه گفتن داری.

چند وقته که دلم بدجور تو هوای چندتا دوسته که دوباره دوره هم باشیم بشینیم فقط بخندیم مهم نیست که موضوعی که بهش می خندیم خنده دار باشه ، فقط بخندیم حتی اگه هیچ چیزی برای خندیدن نبود به سوراخه دیوار.انقد تو سرو کله هم بزنیم و انقد بین گوش وشقیقه هامون اصطکاک ایجاد شه که بالاخره یه دوتا گوش نزدیکتر به راوی قرار بگیرن و با هزارو یک نشونه فخر بفروشن .انقد مجبور باشیم یواش حرف بزنیم و ریز ریز بخندیم که اگه هراز تا دونه کوچولو قل قل از چشات بیاد پایین و دو تا موازیه سیاه روی صورته قرمزه لبوییت بکاره و ماهیچه های شیکمت از خنده منفجر بشه و حتی نفست بند بیاد مهم نباشه اما خندت بند نیاد مهم باشه.

وای که چقد دلم لک زده برای بهانه های بی بدیل زندگی .

 

"در نسیم خنک و خیس خزان لرزان اند

زرد و قرمز دو سه برگی به سز شاخه هنوز

یعنی:" از رایت و رای آنچه به جا ماند این است

که توان دید درین لحظه پایانی روز."

بر سر شاخه لختی،دو سه برگ و یک سیب،

وان دگر سوی ، اناری دو سه ،خشکیده به شاخ

منعکس "اکس ری" باغ درون برکه،

روح پاییز روان از همه سویی گستاخ.

 

زان همه زمزمه و همهمه و نور و نوا

وان همه پرده سرایان سراپرده باغ

زیر این آبی بی ابر ، صدایی گرهست

هق هق گریه باغ است و

                    هیاهوی کلاغ."


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

به هیچ چیز عادت نکن،

اگه عادت کردی کارت تمومه،نه فقط از این جهت که عادت و تکرار جلوی رشد رو می گیره ها،نه،که چون ترک کردنی در کار نیست..ترک کردن تنها اسمی ..فعلی..ظاهریست که حالته فرمالیته دارد برای گول زدنه خودمان.

چون این محاله که یه عادت محو بشه و عادتی دیگر جای آن را نگیرد .البته درسته که فرض محال (محال بودنه کله جمله قبلی که گفتم نه محتواش)، محال نیست ولی هر گردی که گردو نیست!

 پس درست وقتی به مرز شروع شکل گیریه عادت نزدیک میشیم باید در هر وضعیتی که هستیم حتی اگه لیوانه آب دستمونه با همون فرار کنیم و گرنه هر چه نزدیکتر شویم در واقع بدبخت شدنمان آغازتر می شود .

واضحتر اینکه مثلا

کسانی که معتادن و همچنین اطرافیان کسانی که معتادن فکر می کنن تا ترک نکنن بیمار اجتماع محسوب می شوند امامسئله تنها مریضی آنها نیست که

آهای معتادان به هوش ..گوش ..نیوش باشید که ترک کردن هم مرضه .

پس عادات وجود دارند تا هر از گاهی دچار موردی از آن شویم  و بعد بر آن شویم که ترک کنیم و این ترک کردن و دوره نقاهت گذراندن خود نوعی فرار از عادی زندگی کردن شود.

ترک عادات مانع عادی زندگی کردن می شود.

حال عادت به وجود آمده که ترک عادت در پی آن بیاید و زندگی را از عادی بودن نجات دهد یا ترک عادت ماهیتی اصیل و مستقل دارد و کارش تنها کمک به عادات است؟

تغییر از عادتی به عادت دیگر -------موجب------->تنوع

پس اساسا   عادت -------موجب----->تنوع

جمع بندی تکراری :وقتی عادت نه به صرف تکراری بودنش و مثله خوره چسبیدن به زندگیتون ( کاری به خوشایند و بدایند بودنش ندارم...از کجا معلوم؟ شاید خوره خوشایند هم داریم)شما رو دچاره مریضی میکنه و از طرفی ترک عادت هم نوعی مریضی به حساب میاد و اینجا این جریان قائله پیدا نمی کنه و ما با ترک یه عادت وارده یه عادت دیگه می شیم (  واضحتر: مگه می شه از یه چیزی خارج بشی بعد تو یه چیزه دیگه نباشی... هر چی ...مکان ، زمان ، .... ما توی بی نهایت موضوعاته پیوسته قرار گرفتیم و خارج شدن از یه عادت و فرو آمدن در عادت دیگر بعید نمینماید...اگه تازه خارج شدنی در کار باشه)،پس حتما کار درست رو کسی انجام میده که اصلا وارده محدوده عادات نمی شه !

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

قسمت مردونه تقریبا پنجاه شست نفر، قسمت زنونه تقریبا پنج شیش نفر
یه عده مرد میان داخل قسمت مربوط به خانوم ها و در جواب اعتراض می گویند : شب است ...سرد است.. خانم ها این موقع کمتر بیروند.... فضای خالی استفاده نشده می ماند و اسراف می شود .
راست می گویند!
راننده جار می زند مردها سریعتر پیاده شن برن به قسمت مردونه من که نباید گلویم را پاره کنم ...ما بخشنامه داریم ...ما ممنوعیت داریم..
راست می گوید!
بخش نامه محدوده ای را برای زنان و محدوده ای را نیز برای مردان در نظر گرفته. بخشنامه زیر مجموعه قانون است
و قوانین راست می گویند!
خانومی خطاب به راننده : من بزارم پسرم تو ایستگاه بماند خودم فقط سوار شوم؟
راست می گوید!
پیشینه ذهنی کاملا از ورطه عمل سربلند بیرون آمده من!
همه مردان کبریت بی خطر نیستند ، تجمعشان در فاصله ای بسیار نزدیک  شبهه آور است
راست....


"من راست گفته ام
تو راست گفته ای
او راست گفته است
افسوس
آن کس که بهرمند از این راستیست

کیست؟"


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

نقاش

عکس میله و قفس،

   عکس دانه و پرنده را،

                    از بر کشید.

پرنده

از تو جیب ملوان زبل،

            قوطی اسفناج را،

                           برداشت و   سر کشید.

                                        میله ها را،

                                                پاره کرد و پرکشید.

آن طرف

     کودکی که آرزوی یک پرنده  داشت*،

                          سایه بر چشم های تر کشید.

آفتاب

  ریشخند زد، بر نگاه طفل کوچک و

                             لباس رسمی ای به بر کشید.

نقاش

عکس یک تبر کشید.

سخت کوفت بر زمین.

نوبت نظر رسید.

آفتاب:

متهم؟  ...  اتهام؟...   جرم یا گناهتان ؟  ....  یا که اشتباهتان؟

آن پرنده که پرید؟ .....   یا نگاه کودکی که پشت آن دوید؟

 

من

وکیل یک نگاه کوچکم،

راستی، قاضی عزیز،

 کدام به مقصدش رسید؟

------

* ۱)آرزوی داشتن یک پرنده    ۲)آرزویی همچون آرزوی پرندگان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

اگه بابانوئل شادیهاشو با تو تقسیم نکرد، لابد تو مضربی از اون شادیها نبودی! 

 

 هنوزم بابانوئل داره شادی تقسیم می کنه ،گویا نیازی به هم مضرب بودن نداره! بجنب .


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

 

زمستان؟؟!

سوز سرما و یخبندان؟!

برف و بوران؟!

حتــی

حتی قندیل غارها آب می شود

وقـــــتی:

تو می گویی:

نترس، من ها کردن بلدم.

 

۱/۱۰


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند
تا  ما بتونیم زندگی کنیم
زبان و گوش و چشم و بینی و لامسه در کارند
تا ما بتونیم احساس کنیم که می تونیم زندگی کنیم

حواس ...س س  پنجگانه
ما انسانها 5 حس داریم نقطه یعنی علم می گوید که 5 تا داریم و البته
تجربه ثابت کرده که 6 تا داریم
من هم دوست دارم که 7 تا باشد علامت تعجب
اصلا حواس چیست سوالی
اولویت در حواس کدام است علامت سوال آنکه از همه بالاتر است علامت مجهول
تعریف محاوره ای حواس چیست هان
آنچه که ارتباط آنالوگ و دیجیتال را با هم  به هم در ازای هم مقابله می کند علامت دلخواه
 
اون حسی که مثلا بعد خوندن یه شعر می تونه  به سوی بی کرانه آسمان و پرواز هدایت کنه ؟

اون چیه؟

مسلما از اول تا شیشم که نیست! کار بقیه حواس رساندن به لب مزره.به آستانه.در نقطه شروع کار هیچ ارزشی نداره .اگر به هر دلیلی پیشامدی رخ بد ه و ادامه پیدا نکنه ،کار سقط شده .این حس که از آستانه تا اوج همراهمونه هیچکدوم از اونا نیست
وقتی بدون وسیله ای بیبینی ،بشنوی، بچشی و گواراتر از هر وسیله ای باشد که میدیدی .لمس می کردی  ،می بویدی
این حسه هفتم است ...شاید هم مرحله هفتم باشد ...پردازشه تمام چیزهاییی که داشتی بدون کمک گرفتن از آن در آن لحظه 
یه کنج می نشینی و خودت را منقبض می کنی و تماما فشار به نقطه مرکزی بینه چشم هایت وارد می شود
نه اشتباه نکن
فکر نه
حس می کنی
حواس همیشه داده های ما هستند و بعضا ستانده.این فرآیند پردازشه که منحصر به فرد می کنه ستانده های مارو از هم . پردازشم چیزی جز حس هفتم نیست

آسمان؟
آآآآآسمان
اشک  در   گوهر   ستاره    سکوت  پرنده
 سکوت و آسمان
قطره های باران و آسمان
رنگین کمان و آسمان
  آسمان و آسمان و آسمان
دیگر رنگ آسمان برایم مهم نیست هر کجا باشم همین رنگ است
اما
خودم را گول نمی زنم آسمان عوض شده .آسمااان من عوض شده
سرتا پا لباس منطق می پوشید ...نمی دانم شاید سه چهارساله پیش بود .کلاه منطق می گذاشت، بر می داشت. گاهی
تنها گاهی یه پیس از عطر احساسات بر گوشه لباسش  و اگر خیلی لارج بازی در میاورد  گیره ای همرنگ موهایش + یه پیس از عطر احساسات.بیشتر از این ناپرهیزی کارش به دوا و دکتر می کشاند
اما آسمانه من با درونه من قد کشید نه با منطقم.دیگر لباسهای قبل اندازه اش نمی شود  ،اخیرا حس می کندحتی وقتی بیشتر از همه حس می کندباز هم به راه خودش ادامه می دهد.احترام می گزاردبه حس کردنه بیشترش توبیخش نمی کند  

 آسمان نارنجی های زننده و آسمان

اگر لایه ی احساس را ازآن جدا کنی عریان تر از آن است که آسمان  صدایش کنم فقط در کیف و جیبش منطق می گذارد
که البته به اندازه آن گیره سر هم نمایان نیست
آن هم  بیشتر برای آنکه دور ه اش نکنند  نه از سر میل
غذایش ،ذائقه اش فرق کرده ....الان با تماشای پرواز کلاغ ها هم سیر می شود    
.
آسمان با تمام چشم هایش به من نگاه کرد و نفهمید که چه می گویم چگونه با دو چشم تمام آسمان را دیدم  و رازم را دیدم و خودم را هم دیدم و آسمان من را ندید؟


باز هم احساس
براستی احساس  شکل کدام شکل باشد به خودش نزدیکتر است؟به تجسم خودش نزدیکتر است
بادکنک؟ بادکنکی در دست کودکی ۵ ساله که دوست دارد بادش کند تا بزرگ و بزرگتر شود اما گاه هراس ترکیدنش آرام موجهای آرامش را می رباید
بادکنک به این بی ارزشی و دریا به آن عظمت!احساس یعنی بادکنکی هم می تواند دلت را بلرزاند .. 

آدامس؟ آدامس که  تنها به ثانیه ای نیاز دارد برای نازک شدنش به اندازه یک تاره مو

نوزاد؟ نوزادی که هم از ابتدا با منطقش نمی گوید که آغوش مادرانه ام را با هیچ عوض نمی کنم که احساس می کند، نمی داند لبخندهای سفارشی اش مخصوص بابا و مامان است
که حس می کند آری حس می کند همچون گلی که نوازش شبنم را روی گلبرگ هایش
   

اونایی که رفیق بازن ،درست بشو نیستن .
بچه های کوچه ،عششقشون کوچس .زمین بری آسمون بری کوچس.
فکری که بازیگوشه ، تابه نشستن و موندن نداره ، دلش می خواد آزاد باشه نمی شه جمش کرد سخته آزاد نزاشتنش می خواد پرواز کنه ،بالایی که  هر روز بزرگتر می شه ، درده شکستنش می خواد رها باشه

یه خودکار بردار و برگه امتحان احساست رو تصحیح کن
بعد اگه از بیست بیشتر شد اضافه کاری رد می کنیم


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

*ساز من کوک است .
اتفاقا ساز بقیه هم کوک است.
موندم این  وسط چه اتفاقی می افته که مجموع این همه همساز، ناسازگاری می شه ؟!

 

*مجموعه های تهی با پیوستن عضوی دیگر (تهی دیگر) به جمعشان هم گسترده تر می شوند هم

تهی تر.

*بازم خوش به حاله اونایی که دقیقه نودن من که دقیقه صدوپنجمم باشم کلامو طوری میندازم هوا که هف هشت بار چرخ هم بخوره ...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |