روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
از اونجایی که نظافت پدیده مهمیه و از اونجا که شنبه روز اول هفتس و خوب البته که بهتره چنین پدیده مهمی در اول هفته اتفاق بیافته پس کلا نظافت هفتگی اکثرا در شنبه انجام می شه (1انجام می شه 2 بازدید می شه مثل دبستان که بودیم) خوب هدف چیز دیگری بود سوای اینها، اینکه شنبه که می شود باید منتظر باشیم که یه نفر بیاد که اکثرا هم آدمه جدیدیه و یا از زور پیری شلوارش رو هم به زور بالا می کشه یا ....که در هر حال دلمان یا ریش ریش می شود یا قاچ قاچ یا تیکه تیکه می شود یا آش و لاش یا پاره پوره یا باری به هر جهت ،بازم نرفتیم سر اصل مطلب، یه شنبه (یک شنبه نه ها ) یکی در زد و در رو باز کردن،من اول کمی طرف رو ورانداز کردم که ای آقا شما کی می باشین؟!بعد سرم رو انداختم پایین و به کار مشغول شدم.نهایتش فکر پیک موتوری بودن اون به کلم می رسید که تازه اونم جای تعجب زیادی داشت همچنان . که ناگاه همه نگاه ها به یه سو کشیده شد.آقا نظافتچی تشریف دارن!!!!:0 همه مات و مبهوت به هم نگاه می کردیم که خانوم کناری به آقای عبوس گفتن :تورو خدا باهاش کاری نداشته باش ،غر نزدن هر جور تمیز کرد ،کرد.این همین که با این قد و قواره و(به چشم برادری یک مانکنی بود بیا ببین) ... اومده کار کنه بسشه ... من هم این وسط حرفاش رو تایید می کردم ...آره ...آره. نیم ساعت در هپروت به سر می بردم از دست روزگار، که آقای عبوس من را خطاب کردند که ....که آره بابا ....از آقای عبوس اصرار که آره از من هم انکار که نه (دیدم خیلی طولانی می شه کامل بگم ،حال نداشتیم:دی) خلاصه ماجرا این بود که آقای خوش تیپ و هیکل از کیفه من که در اتاق گوشه ایه بود به صورت رندم پول ورداشته بود و چون من هم تازه از ای تی ام برگشته بودم(مکه نه ها )جای هیچ شکی نبود. منم که نیم ساعت توی هپروت بودم بعد فهمیدن ماجرا تو ما فوق هپروت رفتم .یک دهنی از احوالاتمان سرویس نمودیم،مثال زدنی! هی نمی شه رفت سر اصل مطلب مورد نظر من.پس من به زور می رم سرش. من تا اون اونجا بود چیزی نگفتم . اما کلی به آیندش فکر کردم که چه می شود آیا؟ و اصل مطلب اینه که در این جور مواقع چیکار باید کرد؟ که به روش بیاریم جلوی همه؟ ببریمش تو خلوت؟ دنبالش کنیم باباشو پیدا کنیم به اون بگیم؟دهن خودمون رو سرویس کنیم؟هان؟ دور و ورم هستند : آدم هایی که علنا اعلام و اعتراف می کنن که دلشون می خواد عاشق باشن که یکی باشه که اگه ایده آلشون هم نیستش حداقل به اون نزدیک باشه که واقعنی و از ته قلب عاشقش بشن ،دلشون تنگه واسه عاشق بودن ، دوست داشتن، عشق ورزیدن، ولی خوب، ایده آلشون پیدا نمی شه. هست کسیکه در به در ایده آل می گرده و به هر خونه و کوی و برزن سرک می کشه و یه انگشت از انسانیت هر کی دم دستش میاد می زنه و از جام وجود هر کی یه قلوپ سر می کشه و به مذاقش خوش نمیاد. هست کسیکه ادعاش می شه که اگه هرکی ناخن انگشت دومی از سمته انگشت کوچیکه پاش رو یه هر نحوی تکون بده من حالیمه که این چیکارس و چجوری و کجا بزرگ شده و با کیا حشر و نشر داشته و داره ،حالا از شوخی گذشته گزاف نمی گه با امتحاناتی که پس داده و لازم به ذکر که اینو من نمی گم که بقیه هم اذعان دارن و خوب اونم ایده آلش که نه حتی نزدیک به ایده آل و حتی در شعاع یک کبلومتری ایده آل هم پیدا نمی کنه! هست کسیکه یک بار در انتخاب ایده آلش اشتباه کرده و الان ۴۵سالی داره و مجددا دنبال ایده آل می گرده و پای حرفاش که می شینم صاف و صادق بودن دلش منو توی آسمون و ابرا سیر می ده .به من می گه از توی کوچه و خیابون و پارک که نمی شه ابده آل پیدا کرد .مجموعه سلکت شده من از تموم آدمای دنیا هم که فامیلام و دوستام باشن عددی نیست که از توی اون یا به کمک اون ایده آلم رو پیدا کنم. و هستند کسانیکه به زبون نمیارن و علننی در کار نیست ولی یه کم که زوم کنی روشون شبیه همین افردان. حالا یه سوال پیش میاد و اونم اینه که: آیا به تعداد این همه ای که دورو بر من دنبال ایده آلشون می گردن ، دورو بر هر فردی دبگه ای هم پیدا می شن که دنبال ایده آلشون بگردن؟ چرا ایده آل یابی اختراع نمی شه که نمی گم مهمترین ، که یکی ار مهمترین دغدغه های همه رو جواب بده ؟که عمومی و قابل دسترس ، کم خطا و آسان ، بی نظیر و پیشرفته باشه؟ و با توجه به این مسائل که حول ایده ال مطرح می شه ،ایده آل را باید ساخت یا پیدا کرد ؟ واقعا برای هر دردی (تاکید می کنیم هر دردی ،هر نوع دردی) قرصی وجود داره که با درایت کافی می شه کشفش کرد و صحیح و سالم ماند همین. "پروانه شمع اگر همچون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت، زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام" شرط لازم برای تمرکز رو یه مسئله انحراف از باقی مسائله . به عبارت دیگه هر چی راحت تر متمرکز شیم به چیزی، راحت تر منحرف شدیم از حواشی آن.پس کسی که به راحتی می تونه روی مسئله ای تمرکز کنه ، به راحتی هم می تونه از حواشی اون منحرف شه،و کسی که به راحتی نمی تونه روی مسئله ای تمرکز کنه ، در واقع به راحتی نمی تونه از حواشی اون منحرف شه.و کسی که نتونه به راحتی از حواشی انحراف پیدا کنه یعنی روی حواشی تمزکر داره . پس ما چه بتونیم روی یه مسئله تمرکز کنیم چه نتونیم، در واقع مرتکب به عمل "تمرکز" شده ایم. رژیم غذایی: از بچگی دور و برم بودن کسایی که نیمی از هم و غم شون این بوده که چی رو چه اندازه بخورن یا مواد غذایی که نباید اصلا بخورن.که کالری همه چیو از حفظن .که یه مدت گیر می دن به کاهو و یه مدت فقط آب می خورن .داشتم دختر خاله و دختر دایی ای که وقتی باهاشون می رفتی بیرون عمرا نمی تونستی بستنی بخوری. که در سنین نفهمیتمون مامان بابا یا یکی از اقوام سر ناهار و شام بهشون گیر می دادن که بچه .......و بچه هم بهش بر می خورد . همیشه دلم می سوخت که من می تونم هر چیو هر وقت که بخوام بخورم و اونا باید خیلی مواقع به جای چیزهایی که من می تونم بخورم تنها حسرتشو بخورن. اما بعدها نه که فقط ها بلکه بیشتر دلم برای کسایی می سوخت که هیکل خیلی داغونی دارن.در واقع می شه گفت اونایی که نوعی بیماری دارن که اینطوری بی حساب رشد داشتن.که رژیم ،صبح و ظهر و عصرو شب ونیمه شب و وقت و بی وقت همراهشونه.و در واقع تر برای هیکلشون بود که دلم می سوخت . هیکل بدفرمی که مجبور بودن تحملش کنن و نه رژیمی که مجبورن بگیرن. بعدتر ها به این فکر کردم که رژیم غذایی جسمی ممانعت از گندگی و بی ریختی جسم رو در به همراه داره ،تنها.پس دلم می سوخت واسه کسایی که بازم دورو ورم بودن و مجبور بودن چیزایی که روح بقیه داره به راحتی می خوره رو نخورن و رژیم روحی می گرفتن. و داشتم این روند رو تعمیم می دادم که با خودم گفتم احیانا من بسیارها بعد به این برسم که تنها دلم برای روح های تپل می سوزه و نه رژیم روحیشون. و نیز با خود می گفتیم حالا که این دل ما بنای سوزش دارد دسته پنجم آیا چیست!؟ حالا جدا از اینها جسم غذای زیاد بخوره بده روح که هر چی غذا بیشتر بخوره که بهتره.اصلا روح هایی که چاق هستن که تناسب بهتری دارن ! پس اصلا آیا رژیم روحی معنایی پیدا می کنه؟و آیا اصولا صحیح می باشد؟ تا حالا به این فکر کردی که چی میشه که: ساعت رو روی هر عددی که کوک کردی چند ثانیه زودتر از اینکه ساعت تو رو صدا کنه بیدار می شی؟ حتی وقتایی که هیچ استرسی نداری. برای ساختن چزخ محورها را به هم وصل می کنیم ولی این فضای تهی میان چرخ است که باعث چرخش آن می شود. از گل کوزه می سازیم این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می دهد. از چوب خانه ای بنا می کنیم این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سودمند است. مشغول هستی ایم در حالیکه نیستی به کار می آید. از کتاب "تائو تِ چینگ" یه کارایی هست که از انجام دادنشون لذت می بری و دوست داری اول از همه یا حتی به جای همه کارای دیگه به اونها برسی و خوب دقیقا هم همین کارو می کنی. "یه کارای دیگه ای "هم هستن که بازم از انجامشون لذت می بری خیلی وقتا اندازه همون دسته اول ولی نیاز داری به اینکه یکی هولت بده، یکی بالاسرت باشه، که مثل مشق شب هر روز خط بخوره ،هر روز نظارت بشه روش.من یه عالمه کار این شکلی دارم. در روایات آمده که خدا هانس را نه یه بار دوبار سه بار چار بار ده بار صدبار ،حتی نه هزار بار ،که بیشتر، خطاب کرد: بچه عزیزم دیوونه خنگ احمق تپلو ی خودم آی کیلو این راه هایی رو که رو نقشه علامت زدم باید خودت و خودت طی کنی ..تن ها یی.و نیز آمده که هانس هر بار جواب داد: به جون خودت که خدایی و سرور ما بچه ام عزیزم ام ! دیوونه ام خنگ ام احمقم تپلوام آی کیلو ام .اصن هر چی تو بگی ولی همه این علامتا دقیقا روی "یه کارای دیگه ای" واقع شده ها. و این گونه بود که خطاب خدا به هانس دوره گردش گرفت.
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
23:48 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت
21:36 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت
7:31 توسط الهام| |
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت
18:11 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت
19:56 توسط الهام| |
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت
5:33 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت
21:15 توسط الهام| |
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت
22:15 توسط الهام| |
نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت
4:31 توسط الهام| |

