تبليغاتX
افق روشن
افق روشن

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 21:12 توسط الهام| |

 

ashereshtebasirdaghoserke
ashekashkbakashkeezafe
asheberenjbarobegojefarangi
ashemastbasiroyakh
asheshalghambagardeghure
asheghetambatashdid

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:3 توسط الهام| |
 

 

خلاصه زمینه واسه همه چی مهیاست:
هدایت
تربیت
تخلیه هیجان
کار بد
کار خوب
تبلیغات
بازی
مردم آزاری
اتحاد
پارتی
دعوا
بزن بزن
جو
عکاسی
نقاشی
دزدی
دوست یابی
ترس
خوشحالی
دلهره
اندیشه سالاری
توفیق اجباری پباده روی  

....
 من فقط می خواستم یه پیشنهاد بدم  که از این جشنا که کشورای دیگه برگزار می کن مثلا رنگ می پاشن به همدیگه ،می پرن تو ربه گوجه فرنگی،مسابقه هر کی بیشتر بخنده و ...ما هم واسه مردممون بزاریم چون هم خیلی دوست دارن هم از رئیس جمهور واسشون مهمتره و هم از رئیس جمهور بیشتر دوست دارن هم ..

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 22:0 توسط الهام| |
 

اندیشه چیست
جز بمب ساعتی
در کارگاه مغز
تا در زمان محتوم
احساس فرمان دهد و او منفجر شود
تا شعر گل دهد

دیری است
احساس فرمان نمی برد
و اندیشه ،فرمان نمی دهد
این چیست
یعنی تمام شد؟
یعنی که تیغ ما دیگر نمی برد
یعنی که کارگاه تعطیل گشته است
یعنی رسیده لحظه ای محتوم؟

یعنی که مرده ایم ونمی دانیم
یا رازی این میانه نهفته است
نقشی شگفت که ما نمی خوانیم!

نصرت رحمانی

نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 10:13 توسط الهام| |
 

من نه آدمه بزرگیم نه آدمه کوچیکی نه آدمه متوسطی

یه مدتیه خوابام سازمان یافته شدن و خیلی طولانی ،تویه یه خواب هزارتا آدمو میبینم خیلی منظم مثله پرده های نمایش یه قسمت تموم می شه میره سره قسمته بعد.(الان که دارم می نویسم بد خوابم گرفته ) . دو سه هفته پیش شایدم پیشتر رفتیم "وقتی همه خوابیم"بعده یه روزه پر فعالیت و تازه ناهار را در سره ظهر نخورده بودیم و همین یه دقه قبله ورود نوشه جان کردیم.نیم ساعته اول که گذشت غیر من (همه ماها ،ها وگرنه من با بقیه اونا که کار ندارم) خوابیدن  ؟خوابیدیم ؟ نه من نخوابیدم که  .منم کلی کلنجار رفتم که خوابم نبرد و هی سعی می کردم که حتما بفهمم چی می شه .کل جمعیته سالن بگم 30 نفر بودن فکر کنم اغراق کرده باشم.."اخراجی ها ۲" رو توی تعطیلات عید رفتیم و ...صف و .... غلغله . به نظر من که  یکش قشنگتر بید و بازم به نظر من اینکه توی دوش هم مثله یکش2 دقیقه آخر به طرز خارق العاده ای همه خوب شدن! یه چیز دیگه یادم افتاد .آبان ماه بود .بسیار داغا!ن بودیم .کسی که این حس رو به ما انتقال داده بود گفت بریم سینما .ما هم برای اینکه تو داغونیشون یا داغونیتشون:-؟؟ سهیم باشیم شتافتیم .مقداری راه را مستقیم رفتیم و درهمون مسیر در برگشت توی صفه طویلی واقع شدیم و رفتیم بالاخره داخل(داخل سالن انتظار) .زمان گذشت و گذشت تا اینکه به خود آمدیم دیدیم به جای "آواز گنجشک ها "، اومدیم "دعوت". خوب از اونجایی که دعوتو ندیده بودیم دقیقا ُدو تاییمون(شکلک پینوکیو)، سریعا متواری شدیم به سمته سینمای مورد نظر.اینو فقط به خاطره این گفتم که اگه یه وقت واست اینجور ماجراها پیش اومد زیاد ناراحت نشی :دی

حالا از فاز سینما بیایم بیرون یه آیا میدانید که طرح کنم ببیم کی چقد بلدتره ..اهم اهم ...آیا می دانی که وقتی خودتو به بی خیالی بزنی چی می شه ؟ وقتی خیالت با خیاله من فرق می کنم بی خیالیت هم حتما فرق می کنه دیگه .پس هر کی هر چقد بلدتر بود ، بلدتر نبود.

یه بیشتر بداینیمم بگیم با ایزتون: یه چیزایی هستش که اگر چه خیلی خیلی جزئی و ناچیز هستن اما فقط باید یه بار تجربه بشه .فقط واسه این که امکانه مقایسه برامون سلب بشه .

داشتیم با خودمون می گقتیم :چند وقته زندگی داره روی خوش به ما نشون می ده ، که یاده خیام افتادیم

 نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

خوب فعلا که عرضی نیست پس مستطیل فقط خطه!

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 18:33 توسط الهام| |
 

معجزه تا غافلگیرت نکنه که بویی از اعجاز نبرده ؛دنبال معجزه نگرد.

سه چار ساعت یه پنج شنبه اولای آذر و به خصوص از ساعت 10 تا۳۰ :12 شبه سه شنبه 27اسفند 87 رو خیلی دوست داشتم و دارم و دارم و دارم
من دقیقه نودی بودم ،سال 87 هم گذاشت تو آخرین روزاش عیدی بهم داد.عیدی که چه عرض کنم یه گنج .یه گنج با آخرین عیار.یه گنج سخنگو.خیلی دمت گرم87.

بزرگترین سرمایم اشکامه که بی دریغ جاری می شه.گاهی از این همه دل نازکی خسته می شم و شروع می کنم به شکایت .یه بار از دسته خودم بسی عصبانی بودم که یه آدمه دل کلفت متوالیا !سر راهمان قرار گرفت ...بد دل کلفتا بعدنش متقاعد شدم که مرغ همسایه سوسکه پرداره.


لحظه تحویل سال در قبرستون بودم برای اولین بار! اولش که آفتاب تو مخمون بود آخراش فندک به دست سعی در روشن موندن شمع ها داشتیم.وسطاش... آخ وسطاش.

خوب البته که به سال گاو  ارادتی خاص داریم.

دسته ضربی شایدم توانی بودیم ،یوزارسیو را دیدیم و همی اشک ریزانیدیم.

مامانی از سر حاملگی عمو بزرگه ویار سیگار گرفته (جلل خالق)نوه ها هم که یکیش من باشم خدایی نکرده اصلا فضول نیستن و به  هیچی کار نداشته می باشن! گیره سیگارای بعده صبحانه ناهار شام مامانی ان.
مثلا من با یه پک ده بیست سی ثانیه ای یک :کمک در کوچک شدن سیگار دو :کمتر کشیدن  مامانی سه :سلامتی مامانی کرده و همچنین قضیه مشکل شرعی و امنیتیش هم برطرف می شه :)


اینکه جاده مرموزه شکی توش نیست،کوهاش چشماتو می گیره و آرامشش هیپنوتیزمت می کنه 
حالا قشنگترین آهنگای سلکتم هم تو گوشم بخونه بازم فرقی نداره
یه ربع میگذره به هوش میام و دوباره میرم.

بدترین لحظات و خوبتریناشونو تو روزام تنگاتنگ و مشترکا داشته ام الان کاملا ولرمم.

دو سه ماهه  که به  هر کی می رسم می پرسم پت کدومه مت کدومه الحمدلله که هیییچکی نمی دونست.

 

هوینجوری : "گفتن جان کندن است و شنیدن جان پروردن"

 

پ .ن : بیش از یک ساعت است که داریم سعی می کنیم به عکس گل پونه پیدا کنیم در این پست بگذاریم نشد .گویا که اینترنت هم منگل شده .

 

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 15:34 توسط الهام| |
 

 

و
نهایته اعداد ،بی نهایته!


خوش پنداران
پنداشتند دوست داشتن را
مثل پیچ رادیو
کم م م م و زیاااادش را به اختیار
اما من
دوست دارم
نه به اجبار
نه به اختیار !

شاید ، باید به همین وضع زندگی راضی بود
شاید ، نباید به همین وضع زندگی راضی بود
شاید ؟  باید؟ نباید؟!

 یه لیوان که داره از آب پر می شه ،داره از هوا خالی می شه!


وقتی همه گذشته تا الآن یه دفه بیمعنا بشه اون چیزایی که قبلا بی معنا بودن ،بی معناتر می شن؟ بی معنا می شن ؟معنا دار می شن؟

و

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 21:20 توسط الهام| |
 

سرشو میاره پایین با لباش یه سنگو برمیداره ،انگار که آلوچه خورده باشه مزه مزه می کنه  . (اون یکی  تمام مدت بهش خیره شده بدون اینکه حتی پلک بزنه ،یعنی همیشه همینطوری بوده ،هردوشون همیشه خیره به همدیگه، من که تا حالا ندیدم پلک زده باشن !) بعدم پرتش می کنه بیرون.اون یکی نزدیکتر می شه سرشو می زنه به سره این یکی تند میره سره جاش(میشه شوخی فرضش کرد می شه هم دعوا) .حالا خودش سرشو میاره پایین با لباش یه سنگو برمیداره ،انگار که آلوچه خورده باشه مزه مزه می کنه  وقتی سنگو پرت می کنه بیرون ،این یکی میره جلو سرشو می زنه برمیگرده .

دفه بعدی..... سنگو که میندازه لباش رو میزاره وسط فاصله چشمای اون یکی تا ته پیشونیشو سه چارتا بوس می کنه (درست مثله یه بچه یه ساله بدون اینکه لباشو جمع کنه یا حتی موقع برخورد صدایی تولید کنه فقط مستقیم می چسبونه و سریع هم برمی داره  ).

اون یکی عینا همون کارا رو تکرار می کنه ،ولی موقع بوسیدن از وسط لپش شروع میکنه تا مرز گوشش.(وقتی درونشو داره بروز می ده هیچ پرانتز باز[لبخند] و بسته ای تو صورتش دیده نمی شه.. فقط تو ذهنم دیده نشدنش میگذره واین دلیل بر کنجکاو شدن یا نشدن یا مهم بودن یا نبودن نیست فقط و صرفا میگذره  ).

باز هم ،باز هم ، باز هم.تنها تفاونی که تویه این سیکله تکراری (هر چند دلم نمیاد بگم تکراری)محسوسه رنگه سنگاس که عوض می شه و جای بوسه ها .

دستمو دور لیوان میزارم یخ زده ، مثلا اومده بودیم صبحانه بخوریم .

یه ساعتی گذشته ،روی مبل می شینم. دارن دنباله هم رژه می رن .با هم بالا با هم پایین ، صورتیه میاد گوشه آکواریوم ،جلوی دهنه دستگاهی که اکسیژنه آبو تنظیم می کنه ، در مقابل فشارمقاومت می کنه (فکر می کنم که داره قلقلکش میاد و بیشتر به این فکر می کنم که اون می تونه فکر کنه که جکوزیه ) بعد تا اون یکی نوبتش می شه میره کنار (عجب زندگیه منظبتی دارن).

از پایین که نگاه می کنم آبششاش شبیه دهن کوسه دیده می شه ، یه کوسه کوچولو مامانی :)

مامان می گه خسته نشدی از تماشا کردن ! جواب حاوی تمام محتویات درونی و نه با کلام ابلاغ می شه ...

با خودم می گم ده دقیقه دیگه (به گمونم صدامو شنیدن که سنگ تموم گذاشتن) چند بار پشت هم با حرکته مارپیچی میره بالا و بعد سقوط آزاد ،یک مانوره فوق العاده (راستی این همه انرژی از کجا، چقد جنبو جوش دارن .اصلا ماهی چاق هم داریم؟)خیلی خیلی تند.. چپ، راست.بالا ،پایین. شمال شرقی، جنوب غربی ....با بالش روی سر اون یکی می کشه  اون یکی هم فقط بوس می کنه .می تونم با اطمینان بگم که هیچ ناحیه ای نموند که لباشو نذاشته باشه . یکی از اون ماهی چارخونه ها میاد از کنار نارنجیه می گذره خودشو می چسبونه بهش،یه دفه صورتیه بدجور حمله می کنه یه چیزی تو مایه های دهن سرویس کردن بود دهنش تکون می خوره اما صدای داد و هوارشو نمی شنوم(احتمالا جریان اون شو منصور که یه پسره "جون" می گه پیشامد کرد !)

حالا وسط می مونه چپ و راست رفتن اونو کنترل می کنه .(یاد یه ربع دوچرخه سواریه ساعت دوازده شبه هف هشت سال پیش می افتم که نباید ترک می شد که بابا مواظب بود و من یه مسیر کوتاهو هی می رفتم هی بر می گشتم، دچار دگرگونی اعصاب و روان می شم(همه که نه ولی بیشتر چیزای فوق العاده غیر قابل گفتن باقی می مونن! ) وای چرا من این شکلی شدم ! یه خسته نباشید بهشون می گم یه کم غدا براشون می ریزم می خوابم.

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:33 توسط الهام| |
این شعر از کیست؟

 

بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟

بگفتا به پایش درافتم چو گوی

بگفتا سرت گر ببرد بتیغ؟

بگفت اینقدر نبود از وی دریغ

 

دینگ دینگ دینگ  دینگ د د د د د د د د د د د ......

دوستان عزیز متاسفانه مجبوریم  با هر صدتاتون نه ببخشید با هر صدویکتاتون خداحافظی کنیم چون گزینه صحیح سعدی بود!

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 21:40 توسط الهام| |

 

sisadmetrbedivanegi
devistmetrbedivanegi
sadmetrbedivanegi
shalappp

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 15:59 توسط الهام| |