روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
باد لای چادر خانومه می زد و بهش حرکات موزون می داد، به رقصش درآورده بود. باد شکمش رو گذاشت کنار جعبه دستمال کاغذی توی ماشین و دستمال رویی یه حالت موج دریا گرفته بود. دست باد می زد به کت مرد و اونو می تکوند ....صدای شالوپ شلوپ می داد. کمر قاصدک رو خم می کرد رو چمن و پره هاش؟(گلبرگ هاش) رو یکی یکی می برد تو هوا..به سمت آسمون. پرده بیرون اومده از پنجره رو در جا تمرین پرواز می داد ...یه تنه ،باد. . اصلن رسالت باد به پرواز درآوردن بود و من تازه الان فهمیدم. . . دیدی آدما تو زندگی هم رسالتی دارن.شایدم دقت نکرده باشی اما تا حالا حتما شده تو نقطه های مختلف زندگی خودت، رسولان تو ظهور کردن ،از یه نقطه اومدن ، بهشون ایمان آوردی، آسوده خاطرت کردن ،عطشت رو خوابوندن و سر انجام رسالتشون تموم شده و از یه نقطه دیگه هم رفتن! و یا بالعکس. اما چقدر قشنگه احساسش . . . جدیدا همش احساس می کنم که یکی الان می زنه رو شونم می گه پاشو دیگه ،بسه این همه خواب قشنگ.... یکی از شاخصه های فصل سرما در من اینه که خروجی مایعات رو بیشتر از ورودی مایعات می کنه.جلل السیستم البدن! تجربه ثابت می کنه آدم های لا یتچسبک دوره ای لایتچسبکن.بعد گذروندن دوره تفلونشون خش بر میداره.اما، امان از آدم های دائم اللا یتچسبک سریش. بوی گوشت چرخکرده خام رفته توی دماغم ،ته ته اش ، یه دوبار بیشتر نمی تونم عمل جویدن رو ادامه بدم ،مجبور می شم بریزمش بیرون!بوش تو دماغم گیر کرده! هر چه بیشتر در آدم هایی که تا چندی قبل فکرش هم خطور نمی کرد به مخیلم فرو می رم، احساس می کنم بر پله بالاتری از نرده بان زندگی گام می نهم. می شه از الکی ولی واقعیو از ته دل خندید؟ من چند وقته که با دیدنه یکی ،بی هیچ دلیل ،بی هیچ ماجرا ولیکن الکی از اعماقم می خندم! حتی خاص بودن هم دیگه هیچ خاص نیست ،چون بسیاری سعی می کنن خاص باشن. خیلی تلورانسم زیاد شده، خیلی،خیلی ،خیلی. تا یادم میاد تز من در مورد بچه های منگل و معلول های بالای ذهنی این بود که: یه چی بدن بهشون بخورن راحت و آسوده شن.(فیلم میم مثل مادر هم اون تیکش که می دونه معلول داره تولید می کنه و بااین حال ادامه میده به مذاق منطقم سازگار نمیامد که هیچ تهوع می گرفت)...این هفته یکی از همینا مرد و من که حتی ندیده بودمش ،کارم شده بود:بغض---- > خفقان---- > ترکیدن --- > خوناب اشک . وقتی به هوش میای چیزی که : 1 تو ناخود آگاهت هست رو به زبون میاری؟ 2 قبلش داشتی بهش فکر می کردی رو؟ 3 حجم بزرگی از کلتو در بر گرفته؟ 4توی بیهوشی بهش فک می کردیو؟ از اونجایی که نظافت پدیده مهمیه و از اونجا که شنبه روز اول هفتس و خوب البته که بهتره چنین پدیده مهمی در اول هفته اتفاق بیافته پس کلا نظافت هفتگی اکثرا در شنبه انجام می شه (1انجام می شه 2 بازدید می شه مثل دبستان که بودیم) خوب هدف چیز دیگری بود سوای اینها، اینکه شنبه که می شود باید منتظر باشیم که یه نفر بیاد که اکثرا هم آدمه جدیدیه و یا از زور پیری شلوارش رو هم به زور بالا می کشه یا ....که در هر حال دلمان یا ریش ریش می شود یا قاچ قاچ یا تیکه تیکه می شود یا آش و لاش یا پاره پوره یا باری به هر جهت ،بازم نرفتیم سر اصل مطلب، یه شنبه (یک شنبه نه ها ) یکی در زد و در رو باز کردن،من اول کمی طرف رو ورانداز کردم که ای آقا شما کی می باشین؟!بعد سرم رو انداختم پایین و به کار مشغول شدم.نهایتش فکر پیک موتوری بودن اون به کلم می رسید که تازه اونم جای تعجب زیادی داشت همچنان . که ناگاه همه نگاه ها به یه سو کشیده شد.آقا نظافتچی تشریف دارن!!!!:0 همه مات و مبهوت به هم نگاه می کردیم که خانوم کناری به آقای عبوس گفتن :تورو خدا باهاش کاری نداشته باش ،غر نزدن هر جور تمیز کرد ،کرد.این همین که با این قد و قواره و(به چشم برادری یک مانکنی بود بیا ببین) ... اومده کار کنه بسشه ... من هم این وسط حرفاش رو تایید می کردم ...آره ...آره. نیم ساعت در هپروت به سر می بردم از دست روزگار، که آقای عبوس من را خطاب کردند که ....که آره بابا ....از آقای عبوس اصرار که آره از من هم انکار که نه (دیدم خیلی طولانی می شه کامل بگم ،حال نداشتیم:دی) خلاصه ماجرا این بود که آقای خوش تیپ و هیکل از کیفه من که در اتاق گوشه ایه بود به صورت رندم پول ورداشته بود و چون من هم تازه از ای تی ام برگشته بودم(مکه نه ها )جای هیچ شکی نبود. منم که نیم ساعت توی هپروت بودم بعد فهمیدن ماجرا تو ما فوق هپروت رفتم .یک دهنی از احوالاتمان سرویس نمودیم،مثال زدنی! هی نمی شه رفت سر اصل مطلب مورد نظر من.پس من به زور می رم سرش. من تا اون اونجا بود چیزی نگفتم . اما کلی به آیندش فکر کردم که چه می شود آیا؟ و اصل مطلب اینه که در این جور مواقع چیکار باید کرد؟ که به روش بیاریم جلوی همه؟ ببریمش تو خلوت؟ دنبالش کنیم باباشو پیدا کنیم به اون بگیم؟دهن خودمون رو سرویس کنیم؟هان؟ دور و ورم هستند : آدم هایی که علنا اعلام و اعتراف می کنن که دلشون می خواد عاشق باشن که یکی باشه که اگه ایده آلشون هم نیستش حداقل به اون نزدیک باشه که واقعنی و از ته قلب عاشقش بشن ،دلشون تنگه واسه عاشق بودن ، دوست داشتن، عشق ورزیدن، ولی خوب، ایده آلشون پیدا نمی شه. هست کسیکه در به در ایده آل می گرده و به هر خونه و کوی و برزن سرک می کشه و یه انگشت از انسانیت هر کی دم دستش میاد می زنه و از جام وجود هر کی یه قلوپ سر می کشه و به مذاقش خوش نمیاد. هست کسیکه ادعاش می شه که اگه هرکی ناخن انگشت دومی از سمته انگشت کوچیکه پاش رو یه هر نحوی تکون بده من حالیمه که این چیکارس و چجوری و کجا بزرگ شده و با کیا حشر و نشر داشته و داره ،حالا از شوخی گذشته گزاف نمی گه با امتحاناتی که پس داده و لازم به ذکر که اینو من نمی گم که بقیه هم اذعان دارن و خوب اونم ایده آلش که نه حتی نزدیک به ایده آل و حتی در شعاع یک کبلومتری ایده آل هم پیدا نمی کنه! هست کسیکه یک بار در انتخاب ایده آلش اشتباه کرده و الان ۴۵سالی داره و مجددا دنبال ایده آل می گرده و پای حرفاش که می شینم صاف و صادق بودن دلش منو توی آسمون و ابرا سیر می ده .به من می گه از توی کوچه و خیابون و پارک که نمی شه ابده آل پیدا کرد .مجموعه سلکت شده من از تموم آدمای دنیا هم که فامیلام و دوستام باشن عددی نیست که از توی اون یا به کمک اون ایده آلم رو پیدا کنم. و هستند کسانیکه به زبون نمیارن و علننی در کار نیست ولی یه کم که زوم کنی روشون شبیه همین افردان. حالا یه سوال پیش میاد و اونم اینه که: آیا به تعداد این همه ای که دورو بر من دنبال ایده آلشون می گردن ، دورو بر هر فردی دبگه ای هم پیدا می شن که دنبال ایده آلشون بگردن؟ چرا ایده آل یابی اختراع نمی شه که نمی گم مهمترین ، که یکی ار مهمترین دغدغه های همه رو جواب بده ؟که عمومی و قابل دسترس ، کم خطا و آسان ، بی نظیر و پیشرفته باشه؟ و با توجه به این مسائل که حول ایده ال مطرح می شه ،ایده آل را باید ساخت یا پیدا کرد ؟ واقعا برای هر دردی (تاکید می کنیم هر دردی ،هر نوع دردی) قرصی وجود داره که با درایت کافی می شه کشفش کرد و صحیح و سالم ماند همین. "پروانه شمع اگر همچون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت، زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام" شرط لازم برای تمرکز رو یه مسئله انحراف از باقی مسائله . به عبارت دیگه هر چی راحت تر متمرکز شیم به چیزی، راحت تر منحرف شدیم از حواشی آن.پس کسی که به راحتی می تونه روی مسئله ای تمرکز کنه ، به راحتی هم می تونه از حواشی اون منحرف شه،و کسی که به راحتی نمی تونه روی مسئله ای تمرکز کنه ، در واقع به راحتی نمی تونه از حواشی اون منحرف شه.و کسی که نتونه به راحتی از حواشی انحراف پیدا کنه یعنی روی حواشی تمزکر داره . پس ما چه بتونیم روی یه مسئله تمرکز کنیم چه نتونیم، در واقع مرتکب به عمل "تمرکز" شده ایم. رژیم غذایی: از بچگی دور و برم بودن کسایی که نیمی از هم و غم شون این بوده که چی رو چه اندازه بخورن یا مواد غذایی که نباید اصلا بخورن.که کالری همه چیو از حفظن .که یه مدت گیر می دن به کاهو و یه مدت فقط آب می خورن .داشتم دختر خاله و دختر دایی ای که وقتی باهاشون می رفتی بیرون عمرا نمی تونستی بستنی بخوری. که در سنین نفهمیتمون مامان بابا یا یکی از اقوام سر ناهار و شام بهشون گیر می دادن که بچه .......و بچه هم بهش بر می خورد . همیشه دلم می سوخت که من می تونم هر چیو هر وقت که بخوام بخورم و اونا باید خیلی مواقع به جای چیزهایی که من می تونم بخورم تنها حسرتشو بخورن. اما بعدها نه که فقط ها بلکه بیشتر دلم برای کسایی می سوخت که هیکل خیلی داغونی دارن.در واقع می شه گفت اونایی که نوعی بیماری دارن که اینطوری بی حساب رشد داشتن.که رژیم ،صبح و ظهر و عصرو شب ونیمه شب و وقت و بی وقت همراهشونه.و در واقع تر برای هیکلشون بود که دلم می سوخت . هیکل بدفرمی که مجبور بودن تحملش کنن و نه رژیمی که مجبورن بگیرن. بعدتر ها به این فکر کردم که رژیم غذایی جسمی ممانعت از گندگی و بی ریختی جسم رو در به همراه داره ،تنها.پس دلم می سوخت واسه کسایی که بازم دورو ورم بودن و مجبور بودن چیزایی که روح بقیه داره به راحتی می خوره رو نخورن و رژیم روحی می گرفتن. و داشتم این روند رو تعمیم می دادم که با خودم گفتم احیانا من بسیارها بعد به این برسم که تنها دلم برای روح های تپل می سوزه و نه رژیم روحیشون. و نیز با خود می گفتیم حالا که این دل ما بنای سوزش دارد دسته پنجم آیا چیست!؟ حالا جدا از اینها جسم غذای زیاد بخوره بده روح که هر چی غذا بیشتر بخوره که بهتره.اصلا روح هایی که چاق هستن که تناسب بهتری دارن ! پس اصلا آیا رژیم روحی معنایی پیدا می کنه؟و آیا اصولا صحیح می باشد؟ تا حالا به این فکر کردی که چی میشه که: ساعت رو روی هر عددی که کوک کردی چند ثانیه زودتر از اینکه ساعت تو رو صدا کنه بیدار می شی؟ حتی وقتایی که هیچ استرسی نداری.
چقدر ناب ایمانی که آوردی.
و چقد توصیف ناشدنیه اون طعمش و همچنین بی نظیر.
4تا مره شور و تلخ و ترش و شیرین که بیشتر نداریم ولی این همه غذا و خوراکیای خوشمزه که نمی دونیم چه مزه ایه که یکی از اون 4 تا نیست .
که توصیف نشدنیه.
رسول های زندگی ما هم همینطور .
!٬٫ًٍُ
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت
1:43 توسط الهام| |
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت
23:9 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
23:48 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت
21:36 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت
7:31 توسط الهام| |
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت
18:11 توسط الهام| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت
19:56 توسط الهام| |
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت
5:33 توسط الهام| |
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت
21:15 توسط الهام| |

